تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

گاه گاهی ی نگاه ب عقب می اندازی و مرور میکنی تموم خاطرات و گذشته ایی ک گذشت و خیلی چیزا رو با خودش برد ... معصمومیت دل بیچاره .

بارون بارید ، صداش مستت می کرد ... اما دیوونه میشم وقتی ی جای خالی این وسط درست کردی ... ک حتی بارون هم پرش نمیکنه...

 

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 3:28 AM توسط نیلوفر | |

نوشتن تااین حد سخت نبود اما واسم سخت شده ... دلیلی واسه حرف زدن بهم نمیدی پس منم ساکتم .

وقتی ازم نمی پرسی حالت خوبه ، وقتی مث اون وقتا باهام حرف نمیزنی ، وقتی ی عالمه حرف لعنتی گیر میکنه تو گلوم و راه نفس کشیدنمو می بنده ... مث سنگ میشی و منو میشکنی .

این چندروز ک خدا پیشم هست ، با من می خوابه و با من بیدار میشه ..نگاش می کنم و اون جواب نگاهمو با لبخندش میده ... نبودنت گم میشه لای تموم بی تفاوتی ها ... اما وقتی دلم میگیره تو میشی مث درده دل بی درمون !

بخدا من دوستت دارم اینو بفهم ... با من سردی نکن ، جوابمو اینجوری نده ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 2:26 AM توسط نیلوفر | |

  ... I will always love you

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 2:41 AM توسط نیلوفر | |

خیلی وقتا حرف واسه نوشتن هست ک من علاقه ایی ب نوشتنشون ندارم!

خیلی وقتا ترجیح میدم سکوت کنم چون حرف زدن نتیجه ایی نداره ... خسته میشی اما نمی تونن حرفتو بفهمن .

با همه ی این اوصاف دوست داشتم سوررآلیس بودم و هرچی ب ذهن کج و کوله و خسته ام می رسید روی هر جایی می نوشتم ... گاهی نگفتن بعضی حرفا دردی میشه بی درمون !

ب هرحال ...

این ترم هم تموم شد ... ی ترم ۲۰ واحدی ک خداروشکر پاس شد و خستگی یک ماه و نیم درس خوندن با دیدن نمره های بالای ۱۵ ب تنم نموند .

چند روزی هم رفتم خونه ی آبجی بزرگه ، خوش گذشت ... برف دیروز هم ب موقع بود اما ... فکر نمی کنم برای همه خوشایند بوده باشه ...

احتمالن مسافرتی هم درپیش باشه ...تا چند روز دیگه ...

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 11:46 PM توسط نیلوفر | |

کسی را بسیار دوست می داری ... اما ... بسیار دوست داشته نمی شوی ...!

برایت متفاوت است ... اما ... برایش تفاوتی نداری ...!

محبت تو را هرلحظه می بیند ... اما ... درجست و جوی محبتش دچار مرگ احساس می شوی ...!

فکر خیانت هم ب سرت نمی زند ... اما ... خیانت را با دوچشم خودت می بینی ...!

بعد ...

تو سرد می شوی ... سرد ... سرد و ... سرد !



نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 5:15 PM توسط نیلوفر | |

اینکه نیستی تقدیر هردوی ماست ... نبودنت تکرار میشود هرروز ... صبح ها ک بیدار میشوم و طعم تلخش را با شیرینی چای صبحانه قورت میدهم ... یادم می افتد تو فقط یک نفر نیستی ... تو بیش از همه ی آدم های اطرافم هستی ... خراب کم می آورم تورا گاهی ... گاهی ک نه ... همیشه در پس گاهی .

من بازیگر خوبی شدم ... انقدر ک اگر مرا ببینی نمیشناسی ...

یاد گرفتم خودم نباشم ... آدمی باشم پشت ژست قوی بودنش ... من ساده می شکنم ...

طعم ابنبات های رنگی ... گلدان پشت پنجره ... قاب عکس روی میز ... همه ی این ها طعم گسی ب اشک های من می دهند ...من قول داده بودم کمتر برایت گریه کنم ... شرمنده ام بخدا ... نشد ...

ساده گذشت همه ی این سال ها ...

نبودنت ... درد است ...

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 0:4 AM توسط نیلوفر |

دستهایم را ببین !
هنوز بوی مزرعه مان را می دهد
بوی آخرین خوشه های معرفت که چیدم
...جای انصاف خالی !

نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 9:33 AM توسط نیلوفر | |

دیشب میان خطوط کاغذ

تو را آرزو کردم...

برآورده می شوی

می دانم دیر یا زود دارد...

نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 2:33 PM توسط نیلوفر |

روز تولدت ک می شه فکر میکنی قراره چه اتفاقی بیفته ... زمین یک دقیقه ب احترامت بایسته ؟!

کسوف بشه ... شق القمر بشه ... اصلن همه یادشون باشه ک امروز خبر مرگت بدنیا امدی ؟

ب دنبال هیچ چیزی نیستم ... این ک چه می شود ... برایم مهم نیس !

قبلن ها ک کمی با خدا دوست بودم کادوی تولدم می خواستم کمی بارون بباره ... و وقتی بی هوا می بارید می رفتم زیرباران و حسابی تشکر می کردم ک ب یادم هستی !!!

حداقل ۵ ، ۶ تا کادوی تولد از خدا گرفتم ... همه رو توی دفتر خاطراتم نوشتم ... حالا ک می خونمشون نمی دونم از خدا گلایه کنم یا از خودم .

همین ک داداش کوچیکت نمی یاد و هیچی نمی گه ... ابجیت مسافرته و خبری ازش نیست ...

 ولی بابات زودتر از همه کادوشو می ده ... هزارتا اس ام اس تبریک واسه ات می یاد ... نوتیفیکیشنات تو فیس بوک مترکونن ...

هیچ کدوم حسی بهم نمی دن ... اما گریه ات می گیره وقتی یادش می افتی خدا امسال کادویی بهت نداد ... مامانی ب خوابت نیومد ... دلت گرفت و خواستی حرف بزنی ... اونی ک باید یادش نبود ...

ولش کن دیوونه ... تولدت یه روزیه مث همه ی روزا ... فقط خودت هستی و خودت ...

همین!

...........................................................................

سورپرایز نوشت : همین الان خواهری جون زنگیدن و از طرف خودش و شوهر محترم تبریک گفتن ! ... ما کمی احساس پشیمونی می کنیم !

نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 8:50 PM توسط نیلوفر | |

همیشه ب خودم میگم اگه باهم اشنا نمی شدیم تو افرینش خدا یه نقصی پیش می امد!

دنبال کلمات می گردم ... حرف هایی ک ناب باشن ... مث هیچ کدوم از کلمات نباشن ... تو ذهن هیچکی نباشه ... از زبون هیچکی نشنیده باشی ...

کجان این کلمات ؟ چرا هیچی ب ذهنم نمی یاد ؟!

این کلماتو تو چشمام می تونی پیدا کنی ... تو سکوت گاه و بی گاه پشت خطوط تلفن ... وقتایی ک عجیب می شم ... وقتایی ک بیشتر عاشقت می شم ... مث لحظه هایی ک از همه چی تهی میشم ... پر میشم از دوست داشتنت ...

نمی دونم چرا اهنگ * میلاد * معین همه اش ب ذهنم می یاد ... زمزمه می کنم ...

وقتی دوستت دارم دنیا قشنگ تر از هر وقت دیگه است .

تولدت مبارک امیرم ...

 

نوشته شده در شنبه 7 خرداد1390ساعت 0:1 AM توسط نیلوفر | |

روزت مبارک  م آ د ر ...

برای تو ک لحظه هایم از خیال حضورت خالی نیست ... حالا ک سال هاست رویای شیرینت ب جای اغوش بی منتت با من است ...

بی تو بودن درد است ... همین دردی ک تظاهر ب نبودنش عادت من شد ... بی تو بودن عادت می شود؟

............................................

ب احترام ناصرحجازی بزرگ مردی ک دیگر با ما نیست کلاه از سر برمی داریم ...

نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 4:59 PM توسط نیلوفر | |

داداش کوچیکه ی ما ک خیلی خیلی کوچیکه و ب چشم نمی یاد اصن ، هروقت یاد من می افته منم یاد این جمله می افتم : سلام گرگ بی طمع نیست !!!

دارم با چشم بسته تایپ می کنم ! مثلن می خوام ب وبلاگم حس بدم !

این محموت اقا هروقت می یاد حرف بزنه مارو یاد عمه دولت می اندازه ، خدا وکیلی نمی ذارن تمیز فکر کنیم ک !!

امروز یعنی همون دیروز ، اصن در طول این ۲۴ ساعت گذشته کلن ۴ ساعت خوابیدم و الان ک دارم تایپ می کنم  ب مانند خرس قطبی و اینا خوابم می یاد .

سر کلاس گفت و شنود امروز نمی دونم چی شد یه دفه بحث ب انحرافات و استغفرا... و روم ب دیوار و اینا کشیده شد و رسیدیم ب ج.ف.ت گیری حیوونا !!! ( اخه این استاد ما همینجوریش مارو یاد فصل ج.ف.ت گیری می اندازه با کل اعمال شاقه !)

خلاصه ماهم از اونجا ک تو اطلاعات عمومی دست ویکی پدیا رو بستیم گفتیم استاد کلاغ خیلی حیوون باشرفیه چون ج.ف.ت گیریشو کسی ندیده !!! ( اصن ب من چه ، منم یه جا خونده بودم )

هیچی خلاصه کلاس ک تموم شد داشتم می رفتم بیرون ک این پسره بهزاده نمی دونم چی چی امده یه کاره ب من می گه : خانممممه ... من خودم تو یه مستند ج.ف.ت گیریه کلاغو دیدم !!!

اخه ننه ات خوب ، بابات خوب ! چه حرفیه اخه ؟

انگار ک تو دلش مونده بود ... یه دفه اون یکی پسره محمده نمی دونم چی چی وارد بحث مون شد و گفت : اگه از این فیلما و مستندات علمی و واقعی داری خب واسه ما هم بیار !

خلاصه اره دیگه !

منم ک دیدم بحث داره خیلی داغ و پرطرفدار می شه سریع محل گناه و لهو ولعبو ترک کردم ، دانشگاهه داریما !

............................................

اخ چقد خوابم می یاد ... می رم کمی بخوابم ...

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 0:44 AM توسط نیلوفر |

‎/درد ِ دل/ کـه می کنــی ...

ضعـف هـایـت،

دردهـایــت را
...
می گـذاری تـوی ِ سیـنی و تعـارف می کـنی

کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد

بــردارنـد ...

تیــز کننــد ...

تیــغ کننــد ...

و بــزننـد بـه /روحـت/ !
نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 6:32 PM توسط نیلوفر | |

ادم ها گاهی ادعای چیزهایی را دارند

ک استعدادش را ندارند ...

مث تو ک ادعای عشق ...

مث من ک ادعای باور تو ...

بیا دیگر این حرف ها را نزن ... این کلمات را نپیچان ... حرف تازه ای بزن ... حالم را بهم نزن ...

تو دوستت دارم را به " همه " می گویی ...

نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 1:41 AM توسط نیلوفر | |

شاید خسته ام ... شاید کلافه ... هرچی هست حس خوبی نیس ، خودم می دونم !

رفتم نمایشگاه کتاب ... امسال لطف کردن و کتابای زبان تخصصی رو تحریم کردن ... اشکم در امد وقتی نتونستم حتی یه کتاب مربوط ب رشته ی خودم پیدا کنم . رسمن مملکته داریما !

چندتایی رمان خریدم ... صدسال تنهایی ( گارسیا مارکز ) ، کجا میریم پاپا ؟( ژان لویی فورینه ) ، خلوت خلود ، جایی بالاتر از رنجیدن و ...

مترو شلوغ بود ... کنار یه پیرمرده نشستم ... تو چشام ک نگاه میکرد لبخند میزد ... سرصحبت رو از دخترش ک می گفت همسن و سال منه باز کرد ... یادم انداخت چقد بابای خودمو دوس دارم ... وقتی همیشه نگرانمه و بیشتر از هر ادم دیگه ای مواظبمه ... بهم گفت تو چشات یه حرفایی هست ...

رسیدم خونه رفتم پیش بابا ... باهام دست داد و بوسم کرد ... گفت خونه بدون تو خیلی سوت و کوره ...

اما الان دلم یکم گرفته ... هوای ابری عوارض داره تقصیر من نیس !

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 0:43 AM توسط نیلوفر | |

Design By : niloofar