!...از خیلی خوب ب خیلی بد
سلام . انگار واسه نیلوفر خانم عادت شده که ماهی یه بار تشریف بیارند نت و این وبلاگ بیچاره رو آپ کنند ! دلیلشم دیگه روشنه بس که تنبله !!! شوخی میکنم . این روزا خیلی مشغول درس و دانشگاس و تا روز آخر همه ی کلاساشو رفته و حسابی ترکونده !
خوب دیگه زن خودمه . و خوب میدونه فعلا جز درس و تحصیل چیز دیگه ای ازش توقع ندارم . خدارو صدهزار مرتبه شکر که نسبت به درس خوندن بی علاقه نیست و حسابی عزمشو جزم کرده که با نمره های بالا هر ترم رو به پایان برسونه و من از این بابت خیلی خوشحالم . . .
بگذریم . . .
فردا سال جدید شروع میشه و تنها آرزویی که لحظه ی تحویل سال دارم اینه که ایشالا سال دیگه همین موقع منو نیلوفر دوتایی تو خونه خودمون سر سفره ی هفت سین کنار همدیگه بشینیم و دعای یا مقلب القلوب رو با همدیگه بخونیم !
آخ چه لحظه ی با شکوه و با حالیه وقتی ما تمام خوشبختی رو در ما بودن و در کنار هم بودن لمس کنیم . مطمئنم که نیلوفر هم آرزویی جز این نداره . آخه من از دل عشقم خبر دارم و میدونم چقدر دوسم داره و دلش میخواد با هم باشیم .
آره . این آرزوی مشترک ماست . خدا کنه همه ی عشق های واقعی به همدیگه برسن و اگه خدای مهربون صلاح بدونه منو نیلوفر هم به همدیگه برسیم . وای خدا جون چی میشه . . .
خدایا راضی هستیم به رضای تو . . .
سلام . اتفاقاتی که توی این مدت افتاد بیشتر گوشزد کردن نکته های ریز و مواردی بود که در آینده میتونستن بزرگ تر بشن و مشکلات زیادی رو در زندگیمون ایجاد کنن . اگه من که ۲ سال از نیلوفر بزرگترم ولی هیچ وقت به چشم یه کوچکتر بهش نگاه نکردم و گاهی اوقات فقط یه احترام متقابل رو آدم از طرفش میطلبه که معمولا خبری ازش نیست . بحث های ما به خاطر یه سلام کردن ساده و اینجور چرتو پرتا نیست ولی همیشه از نیلوفر به عنوان یه آدم باشخصیت و آروم یاد میکنم . چراکه وقار و متانت نیلو رو خیلی میپسندم و این موضوع خیلی برام اهمیت داره به هر حال جالبه بدونین که من از آدمای شکاک نفرت دارم و همیشه و همه جا که باشه بهش اطمینان دارم و روی اسمش قسم میخورم. از شما چه پنهون دیشب در مورد خیلی از مسائل که تو این مدت پیش اومد با همدیگه حرف زدیم و به قول یکی از دوستان حسابی شفاف سازی کردیم . خدا رو شکر که قدرت درک و شعور نیلوفر بالاست و خیلی تیزه !!! فکر کنم بچگیاش زیاد فلفل خورده ! الهی قربونش برم که عشق منه . . .
سلام . (امیر بعضی وقتا منو به خاطر دیر سلام کردن دعوا می کنه و بدتر اینکه ناراحت هم می شه!!اما نمی دونه اینا هیچ کدومش از رو قصد و غرض نیست!!)
از خودم می گم که الان خونه ی خودمون تشریف دارم گرچه از وقتی امدم کلا دو ساعت هم نشده که با بابا حرف زدم.چه می شه کرد؟
مردا همیشه نسبت به محیط اطرافشون بی خبرند!!واسه من که حداقل اینجوری بوده.
دیروز قرار بود من و سحر و رها و ... بریم بیرون (امامزاده داوود)اما امیر به من اجازه نداد!گرچه اخرشب اس داد که کدوم ... رفتی که از صبح تا حالا پیدات نیست!!؟؟
خب اینم از عاقبت زیاد حرف گوش کردن ما!
به هر حال باید بگم منو امیر حسابی قاتی کردیم . یه کم بیشتر از خیلی به من شک داره. بحث غیرت نیست که خودش می دونه با زیادی غیرتی بودنش مشکلی ندارم اما اینکه خیلی قرص و محکم می گه من بیرون رفتم یه کم...
انگار نمی دونه یا که یادش رفته من چقدر دوسش دارم . یادش رفته از وقتی که رفته کار من گریه بوده و بس!
امیرم خودت از اندازه ی دوست داشتن من با خبری . خودت می دونی من به خاطر تو هر کاری می کنم.می دونی باهات هر جا که بخوای می یام.
به خاطر حرفای اون شب ازت عذر خواهی کردم که همه اش از سر ناراحتیه دور بودنت بود اما تو نتونستی منو ببخشی و داری تلافی می کنی !!
نذار عشق و علاقه مون اینجوری تباه بشه ! راضی به این جدایی نشو ! من با تو هزار ارزو داشتم و دارم راضی به مرگ آرزوهامون نشو...
نیلوفر بعضی وقتها مثل الان حسابی دلتنگت میشم . تا حدی که حس میکنم گلومو یه چیزی مثل بغض فشار میده چراکه ما اصلا نمیتونیم دوری همدیگه رو تحمل کنیم . الان اس دادی که داری از دانشگاه میری خونه ...
راستی شما میدونین که نیلوفره من شاگرد زرنگ رشته خودشونه ؟ تازشم خانوم خیلی ساده تشریف دارند و بعضی وقتا تکالیف دیگران رو هم انجام میدن !!!
راستی اگه خبر دسته اول بخواین باید بگم چهارم فروردین خونواده ی نیلوفر اینا تهران یه جشن عروسی دارن و نیلوفر کلید کرده که حتما بیا .تازه میخواد واسم کارت دعوت بفرسته . بخدا من خجالت میکشم . راستش اگه برم اولین باره که با پدرش اینا روبرو میشم . خیلی واسم جالبه که ببینم طرز برخوردشون باهام چه جوریه ولی اینجوری که نیلوفر میگه اینجا هیچ مشکلی برای اومدنت نیست و همه چیز خوب پیش خواهد رفت !
شما میگین چکار کنم ؟ برم عروسی یا نه ؟
البته بازم همه چیز به روزهای آینده بستگی داره . ولی نظر شما بی تاثیر نیست !
ولی خدایی خیلی هیجان داره !!! نه غلام !
فکر کنین من پاشم برم عروسی باباش منو ببینه ازمن خوشش نیاد و سر منو بجای گوسفنده جلو عروس دوماد .....
یا مثلا برم یهو یه فردین با قد و هیکلی در حد یه گودزیلا بین ملت پیدا شه بگه نفس کش این یارو کیه !؟؟ وای خدا این دیگه از کجا پیداش شد ؟ آغا یه لحظه صبر کنین . آغا بخدا من نیتم خیره ها . . . آغا ما قصد ازدواج داریم ها. . . چه جوری به این بفهمونم . . . خداااا این دیگه کیییهههه . واااای . فرااااااااارررر
ولی گذشته از شوخی من همیشه عاشق هیجانم . شما چطور ؟
سلام .
دیشب منو نیلوفر حسابی پشت تلفن اشک ریختیم . آخه چکار کنیم که تحمل دوری همدیگه رو نداریم .
البته گریه های دیشب دلیل دیگه ای هم داشت و اون رفتن من به خارج از کشور برای ادامه تحصیل بود .
از شما چه پنهون نیلوفر با این موضوع خیلی مخالفه و میگه اگه بری دیگه برنمیگردی !!!
میدونین چیه !؟ من بهش گفتم هنوز ۲ سال دیگه مونده تا درس شما تموم بشه . تو این مدت هم من میرم زود برمیگردم میام رسما خواستگاری و اگه بابات اجازه بده واسه همیشه میریم همونجا زندگی کنیم . آخه پسر داییم ( کیانوش ) اونجا دکتره و حسابی خرش میره !!! ( یعنی خیلی کارش درسته ) و میتونه ضمن راهنمایی واسم یه کار پیدا کنه که همونجا مشغول بشم . میگفت با همین مدرک فوق دیپلمت میتونم کاری با حقوق ۳ تا ۴ میلیون تومن در ماه برات پیدا کنم . خوب چی دیگه از این بهتر !؟ ولی نیلوفر دیشب کلی گریه کرد و گفت نمیتونم رفتنتو ببینم . نمیتونم تنها شدن خودم رو ببینم .میگفت من نمیخوام مانع پیشرفتت بشم ولی اگه رفتی استرالیا دیگه برنگرد !!!
خلاصه الان که اینجا نشستم هنوز نتونستم بهش بفهمونم که اگه برم زود برمیگردم .
نیلوفر به خدا من بی تو فردایی ندارم و تمام خوشی های آینده رو با تو میخوام . در کنار تو . زندگی بی تو برام رنگ و بویی نداره . دلم میخواد تا آخر عمرم با تو باشم و با محبت و عشق ورزیدن به تو اوج لذت دنیا رو ببرم .
هنوز برای رفتن یا نرفتن تصمیمی نگرفتم ولی . . .
آره دروغ نگم دلم میخواد برم استرالیا ولی . . . ولی نمیتونم با رفتنم نیلوفر رو ناراحت و غمگین ببینم . احساسم میگه اگه برم دیگه نیلوفر از دست میره . چون تمام عشق و احساسشو با تمام وجود درک میکنم و میدونم چقدر دوسم داره . به هر حال تمام دلخوشی من برای زندگی فقط نیلوفره و هیچ وقت نمیخوام از دستش بدم .
ایشالا هرچی قسمت باشه همون کارو میکنیم . فعلا . تا بعد . . .
بارها میخواستم وبلاگ رو آپ کنم اما به هر دلیلی موفق نشدم .
دو هفته پیش رفتم قم پیش نیلوفر ( آخه نیلو دانشگاه قم درس میخونه )
نزدیک به یک هفته با هم بودیم و روزای خوشی رو گذروندیم .
حس میکنم حس دلتنگی و عاشقی در نیلوفر به افسردگی تبدیل شده !
آخه این روزا یه سری درگیری های ذهنی دیگه هم داره که البته داره زیاد سخت میگیره !
ولی در هر شرایط من بهش حق میدم .
آخه کاملا میشناسمش و تمام احساسشو درک میکنم .
بگذریم . . .
قم که بودیم خیلی خوش گذشت و کلی تو خیابونا راه رفتیم !!!
یه عکس از خودمون در قسمت ادامه مطلب میذارم . تا نیلوفر برش نداشته نگا کنید !!!
من دیگه برم . راستی به خاطر کامنت های پر مهر همه ی شما عزیزان ممنونم .
فعلا . بای تا های
ادامه مطلب
| Design By : niloofar |
