تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

 

جمعه باید برم تهران تا با نیلوفر بریم شمال !

اما سرماخوردگیم خفن اوت کرده . و اصلا دوست ندارم با دماغ گیپ بوست کنم  ( آیکون خجالت ) !!!

دیشب یه لحظه بهش گفتم بذار یه چند روز دیگه بیام تا سرماخوردگیم بهتر بشه . نیلو هم کلی قاطی کرد و میخواست بزنه از پشت گوشی نصفم کنه !

میگفت شما با این حرفت نشون دادی که زیاد میلی به اومدن نداری و خلاصه کلی تهدیدکرد که من این کار میکنم اون کار میکنم ! ( البته همشون ... آره - آیکون بیشین بینیم بابا )

پس دیگه احتمالا پس فردا صبح حرکت میکنم  ولی هنوز هیچ کار نکردم . پس بهتره برم آماده شم . فعلا

پ.ن۱ : راستی عید سعید قربان مبارک .  

پ.ن۲ : نمیدونم چرا دلم برای گاو گوسفندا میسوزه ؟!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 آبان1389ساعت 12:5 PM توسط نیلوفر | |

 
ميدانم باور نميكني ،
 
اما اين روزها وقتي ديگر نميتوانم سنگيني بغضي را كه برجاي گذاشته اي تحمل كنم ،
 
درد را بهانه ي گريستن ميكنم !
 
ولي هيچكس نميداند كه "درد" من چيست . . . .
 
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه 24 آبان1389ساعت 0:29 AM توسط نیلوفر | |

 

 

امروز رفتم سوغاتی های دوستامو دادم .

گرچه زیاد قیمتی نبودن ولی خوشم نمیاد از مسافرت دست خالی برگردم .

البته همونجا هم که بودم سعی کردم متناسب با سلیقه ی هرکسی خرید کنم .

آخرین سوغاتی رو که به دوستم دادم تندیس کریستالی برج خلیفه بود که از دستش افتاد خرد و خاکشیر شد . ( اسلوموشن اون لحظه هنوز تو ذهنمه )

طفلی خیلی حالش دگرگون شد و یا به تعبیر خودم / رید تو خودش !!!

منم برا اینکه از تو این حس و حال در بیاد بهش گفتم : به تخمت !!!

مال خودم رو که روی تی وی جون بود ورداشتمو گذاشتم تو جعبش و تقدیم دوست گرامی نمودم ! ( فردین بازی دیگه تا کجا !!! )

بگذریم . . .

چند روزی نیلوفر بهم گفته بود چندتا از عکسای سفرمو بذارم . ولی من فتوشاپ نداشتم تا حجم عکسارو واسه آپلود کم کنم . تا اینکه امروز نصب کردم .

عکسای سفر در ادامه مطلب . . .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 23 آبان1389ساعت 2:16 AM توسط نیلوفر | |

 

منو نیلو یه عکس دونفره داریم که نسبت به همه ی عکسا خیلی بیشتر دوسش دارم .

خنده ی نیلوفر خیلی دوست داشتنیه ( گرچه چهره ی ناراحتش هم قدرت اینو داره که منو از هر کاری منصرف کنه . چراکه همیشه دلم میخواد خوشحال ببینمش )

الان که داشتم عکسو میدیدم احساس میکنم بیشترو بیشتر دوسش دارم ولی احساس عشق به نظر من همیشه ثابته و مهم بودن یا نبودنشه که البته خیلی نقش بسزایی در ادامه ی زندگی داره .

دیشب به فیلم رمانتیک و عشقولانه دیدم . آخرای فیلم آسمون دلم ابری شده بود !

دوس داشتم تو اون لحظات آپ کنم و احساسم رو بنویسم ولی نشد . بجاش نشستم یه نیم کیلو لیمو شیرین خوردمو خوابیدم .

حوصلم سر رفته . عصری میرم پاساژ سری بزنم . فعلا . . .

نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 3:32 PM توسط نیلوفر | |

وای پشت گوشی چقدر مسخره بازی در آوردیمو لاو ترکوندیم .

وقتی میخواستیم شب بخیر بگیم و قطع کنیم یو گفتی احساس الانتو اس کن .

منم چی نوشتم :

 

" واژه ها ناتوانند .

شایدم مخ من قد نمیده ( که البته همین دومی صحیحه )

دوست دارم .

همین "

 

اصلا شبا یه سیستمی داره که احساسات آدم بیشتر از وقتای دیگه قل میزنه و امشب مال ما جوشید !!!

 

یو هم نوشتی : "به اندازه تمام واژه هایی که میدونی و نمیدونی دوست دارم . فقط همین"

 

رفتی بخوابی منم گفتم یه یادگاری از امشب باشه و چند خطی . . .

 

پی نوشت ۱ : قرار شد برادر گرامیتون وقتی خوابه یه پر مرغ بکنیم تو سوراخ دماغش !!! ( البته تاکید نمیکنم چون شناسنامه جفتمون باطل میشه )

پی نوشت ۲ : دنده عقب مایکل (مون واک) هم به موقش روی چشم . ( تیراژه یا هر پاساژ دیگه ) البته ساعت خلوتش باشه . آخه خلاجتم میشه !!!  ملت میگن یارو مریضه . طفلی میخواد جلب توجه کنه !!!

پی نوشت ۳ : یه هویی دلم هوس تماشا ویدیوی کنسرت بخارست مایکل کرد . مخصوصا آهنگ بیلی جین . دیوونشم !

چند تا عکس از مایکل جکسون تو ادامه مطلب میذارم . هرکی خواس بره ببینه .

 

 

She was more like a beauty queen from a movie scene
I said don't mind, but what do you mean I am the one
Who will dance on the floor in the round
She said I am the one, who will dance on the floor in the round

She told me her name was Billie Jean, as she caused a scene
Then every head turned with eyes that dreamed of being the one
Who will dance on the floor in the round

People always told me be careful of what you do
And don't go around breaking young girls' hearts
And mother always told me be careful of who you love
And be careful of what you do 'cause the lie becomes the truth

Billie Jean is not my lover
She's just a girl who claims that I am the one
But the kid is not my son
She says I am the one, but the kid is not my son


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389ساعت 3:45 AM توسط نیلوفر | |

 

پس از یه خستگی و بی خوابی ناشی از مسافرت خلاصه رسیدم خونه ی خودم . و مثل خرس خوابیدم 

 انگار خدا از اونجا اخراجم کرد . ولی خودش میدونه تو این چند روز همش پیش خودش اون بالا مالاها تو آسمونا بودم !!! 

جاتون خالی خوردم تا سقف !!!

وای چه آرامشی . انگار تو بهشتم . همه ی لباسامو مامی داده خشک شویی . خونه مثل دسته ی گل تمیز شده . ( آخه من تنها زندگی میکنم و خونه قبلش مثل طویله بود )

 

Breaking News

همین الان خبر رسید گوشی دوستم که دیشب گم شده بود پیدا شده . کاملا درکش میکردم .

خداروشکر . الان داره از خوشحالی بالا پایین میپره !

 

بگذریم .

 وای چقدر امروز کار دارم .

نمیدونم بابت کتابای کتابخونه چقد باید پیاده شم . آخه قبل از مسافرت یادم رفته بود تحویلشون بدم . کاش با یه سوغاتی ناقابل حل بشه !!!  ( ۳ بار )

دوباره خبر خوب   ( خودمو چش نزنم و تا شب زیر تریلی نرم خوبه !!! )

کارت سوختم رسید !!! همین الان پستچی آوردش .

 

فعلا . . .

نوشته شده در دوشنبه 17 آبان1389ساعت 9:46 AM توسط نیلوفر | |

 

امروز رفتم آکواریوم دوبی رو دیدم . خیلی باحال بود . مخصوصا برج خلیفه که چند شب پیش هم رقص فواره ها رو با آهنگ بیژن مرتضوی از داخلش تماشا کردم .

عالی بود . گرچه بهم ثابت شد گردش تنهایی حال نمیده !

در حال گشت زنی تو دبی مال بودم که شیخ محمد بن راشد حاکم دبی رو دیدم در حال قدم زدن تو پاسا‌‌ژ بود و چند قدم عقب تر یه ۲۰ نفر آدم و چند تا بادی گارد پشت سرش در حال حرکت بودن .

دلم میخواست بگم دمت گرم . برا خودت خیلی خری اااا   !!!

خلاصه یه خرید کوشولو کردمو با مترو برگشتم سمت هتل . تو راه با یه دوست هلندی آشنا شدم و دست و پاشکسته با هم گپ زدیم . خوش به حالش ( همینجوری )

وقتی برگشتم هتل ایرانی ها رو دیدم که با شرت مامان دوز تو لابی نشسته بودن !!! ( ای خدا یکی بیاد به اینا بگه شرت مامان دوز با شلوارک فرق داره )

چند تا عکس از آکواریوم دبی مال تو ادامه مطلب میزارم ببینید . جالبه !     Niloofar.us 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 14 آبان1389ساعت 8:13 PM توسط نیلوفر | |

سلامی گرم  بعد از ۶ماه و اندی دوری از وبلاگمون ک با وجود امیر اشتیاقم واسه ادامه ی کار زیادتره!!!( اره خدایی ! امیر بس ک ب من گفت برو این وبلاگو اپ کن دیگه ازش خجالت می کشم )

امیر جانم رفته مسافرت اما اینقد دلم براش تنگ شده ک خدا هم نمی دونه !

شیطونی ک می کنه. می دونم!!! اما بهش گفتم برگردی ب حسابت می رسم با هر گازی ک از همون دماغه ملت کشت می گیرم !

دیشب امیر کلا دیوونه شده بود و ۴ بار نصفه شبی زنگ زد و نذاشت ک من بخوابم . مهدی هم از شانس من تو اتاق بود و حسابی غر غر کرد ک چرا گوشیتو نمی ذاری رو بیصدا !!

خلاصه تا صبح نخوابیدم . ساعت ۹ هم ازمون ایین نامه و شهری داشتیم !!! ایین نامه بدون غلط قبول شدم ! همه فکر می کردن خیلی چس مخم ک البته نمی دونم چرا این موقعه ها اینجوری می شم .

ازمون شهری ولی ... افتضاح ک نبودم فقط پارک دوبلم بد شد و رفت واسه ی هفته ی بعد

دلم خیلی واسه امیر تنگ شده ... خیلی خیلی خیلی ...

منتظرم تا بیاد و ...فقط ...

نوشته شده در پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 7:44 PM توسط نیلوفر | |

سلام .

ببخشید منو نیلوفر تو این مدت حسابی سنگ تموم گذاشتیم بسکه آپ کردیم !!!

سه روز از سفر بنده میگذره و هنوز تو کف خیلی چیزا موندم ! اینا کجا ما کجا !؟

بگذریم . . .

دیشب توی دبلیو سی اتاقم روی توالت فرنگی یخ کرده نشسته بودم و در اوج آرامش مشغول کلنجار از نوع مغزی بودم که صدای خفیف موسیقی یادم انداخت که هتل ما دیسکو هم داره !!!

خیلی سریع ماتحت مبارکو تخلیه کردمو پس از یه دوش فشار قوی سروصفایی دادم و خودمو به دیسکو رسوندم .

اوه خدای من !!! صدای رضایا میومد !!!

پس از تهیه ی بلیط و راهنمایی بادی گارد عجیب و الخلقه !!! پشت میز خودم و در جوار ۲ خانم ایرانی ( که بعدا فهمیدم در آنجا به شغل شریف ف.ا.ح.ش.ه گری میپردازند ) نشستم .

غرور من حتی در نگاه کردن دختر خیلی اعصاب خورد کنه و به همین خاطر دختره که کنارم نشسته بود سلامی کردو خودش و دوستشو معرفی کرد .

پدرسگ خیلی خوشگل بود . ولی حیف که . . .

بهش گفتم نمیخوام فاز بد بدم و به قول یه بابایی امر به معروف و نهی از منکر کنم ولی تن فروشی خیلی کار کثیفیه . کاش بشه ازش دست بکشی .

اونم گفت زندگیه ما باید یه جوری بگذره . زندگی هم خرج داره . . .

دختره از من خوشش اومده بود و میگفت : دلم میخواد دماغتو گاز بگیرم !!! عمل کردی !؟

خیلی جالب بود که دختره مراجعین زیادی داشت و به حساب خودش همه رو رد میکرد تا نشون بده حرفای من بی تاثیر نبوده !!!

سنگینیه نگاه یه ملتی رو حس میکردم . همه یه جوری نگام میکردن . ( حتی رضایا )  احساس میکردم همه فکر میکنن من بکش دختره ام !!!

خلاصه چند دقیقه ای نشستم و در حالی که امکان تغییر صندلی و میز وجود نداشت از دختره خواستم پاشه برقصه . این بهترین موقعیت برای فرار از اون شرایط لعنتی بود . ( اگه فکر میکنید خالی میبندم بقیشو نخونید )

چند دقیقه ای گذشت و خواستم پا شم برم که به دلایلی از جمله ۵۰ دلار پول کنسرت و صدای ناز رضایا  (و البته اندکی وسوسه و حس ماجراجویی !!! ) از رفتن منصرف شدم .

دختره برگشت و چند دقیقه ای نشست و وقتی دید بخاری از من بلند نمیشه یه مشتری واسه خودش تور زدو با یه گله ی درگوشی خودشو خالی کرد و رفت .

چه احساس خوبی داشتم . ( نیلوفر به امیرت افتخار کن )

بگذریم .

بعد از رضایا شهاب تیام اومد بالا . خوندو بعد از کنسرت همچین که اومدم باش عکس بندازنم دوربین پیغام داد : Memory Full  !!!

اوه شت . خواهشن تصور کنین آدم چه حالی میشه !!!

خلاصه تو لابی رضایا هم اومدو کلی خونگرم و دوست داشتنی بود .

با رضایا گپ زدیمو ندید پدید بازی در نیووردم و دوربینو غلاف کردم !!!

در کل شب باحالی بود .

خدایا شکرت

پی نوشت : سعی میکنم نکات مهمی رو بعدا بهتون بگم . فعلا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 3:43 PM توسط نیلوفر | |

 

از هزاران وبلاگی که روزانه آپ میشن تعداد زیادیشون این جمله رو در بر دارن : دلم گرفته !

الان منم یکی از اونام . از نوع شدیدش !

دلم گرفته از این همه ناراحتی و دلتنگی و روزای تکراری ( این آخریه فاجعه اس .خدا نیاره )

همیشه هر چقدر هم ک اعصابم تخمی و ریدمال باشه و هرکی حالمو بپرسه عادت ندارم بگم خوب نیستم . آخه از نالیدن و انتقال فاز منفی متنفرم .

خدایا بسه دیگه . از ما بکش بیرون . بذار نفسی بکشیم . این درای رحمتت کو پس ؟!

 

پ.ن ۱ : ( برای مخاطب خاص ) : شک چیزه خیلی بدیه !

پ.ن ۲ : ( بی ربط ) : این راهی که اینا میرن ما گرگاشو کشتیم .

پ.ن ۳ : ( بازم بی ربط ) : نمیدونم چرا قهوه ی تلخ نتونست یه تبسم کوچولو رو لبم بیاره !؟ یعنی خسته نباشی مهران جان . خدا قوت . راستی این آپارتمان ما چی شد !؟ ( ۲ خوابه بی زحمت )

 

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 11:23 PM توسط نیلوفر | |

 

واژه ها گاه مبهوتند ،

واژه ها گاه می خندند ،

گاه می گریند ،

واژه ها رنگ دارند ،

به شکل فریاد و سکوتند ،

واژه ها در دل من عاجزند .

 

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 12:13 PM توسط نیلوفر | |

سرمای پاییز رو دیشب تو اتاقم حس کردم . زیر پتو کلی لرزیدم  و زود خواب رفتم !!!

هفته ی دیگه میرم سفر . به همین خاطر سعی کردم چند روزی رو تو خونه بمونم استند بای باشم .

نیلوفر کلی سوغاتی سفارش داده . و احتمالا هر روز لیست سوغاتی کامل تر میشه !

البته حسابی تاکید کرده اونجا حواسم به خودم باشه !!! ( از ما دیگه گذشته )

فیلم ام بی سی پرشیا شروع شد . دیشبی که معرکه بود  Spy Game

فعلا. . .

نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت 2:50 PM توسط نیلوفر | |

Design By : niloofar