تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

آخرین شب از فصل پائیز...

شبي كه انگار طولانیست

و شبي براي آغاز سرما ،‌

و اين تمام وجودم را مي لرزاند...

که من به چه شوقی

آغاز سرما را باید جشن بگیرم ؟

...

امشب شب يلداست ،

شبي آرام بي آشوب ،

بدون دغدغه ي فردا

همه كنار هم ،

ميان بزم دوستانه اي نشسته اند ...

...

و اینک من

در آستانه ی فصلی سرد

و لبریز از حسی غریب

حسی که نه تنفر است و نه عشق

نه اشتیاق زندگیست و نه جرات مرگ

نه امید به فرداست و نه فراموشی گذشته .

من فقط هستم!

تا تاوان همه گناهان دلم را بپردازم

هستم تا

زمستان امسال یخ بزنم...

آری . . .

امشب شب يلداست ،

شب تولد اولين آدم برفي

شب مرگ آخرين برگ درخت

شب خاموشي فردا ، شب فريب ذهن ها

و من گوشه ی اتاقم

نشسته ام و بی اختیار می نویسم.

برای خودم و پاییز . . .

و برای آمدن دوباره اش

لحظه شماری میکنم ...

 

نوشته شده در سه شنبه 30 آذر1389ساعت 1:58 PM توسط نیلوفر | |

تارو پودو هستیم بر باد رفت...

اما نرفت عاشقی ها از دلم...

دیوانگی ها از سرم...

نوشته شده در سه شنبه 30 آذر1389ساعت 0:52 AM توسط نیلوفر | |

 

در محفل خود راه مده ، همچو منی را

افسرده دل ، افسرده کند انجمنی را

ما افسرده دلان ، ساکن کوی غم و دردیم

در عشق ، شکست خورده ولی توبه نکردیم ...

 

نوشته شده در جمعه 26 آذر1389ساعت 6:3 AM توسط نیلوفر | |

 فاصله با آرزوهای ما چه کرد!؟

کاش می شد از عاشقی هم توبه کرد...

 ----------------------------------------------------

 

من نوشت : خوب شد امام حسن اینا صلح کردن !!! 

نوشته شده در چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 5:2 AM توسط نیلوفر | |

روی خاطراتمان

" سُر " می خورم

به تو می رسم

" قلبم " می شکند...!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 21 آذر1389ساعت 3:16 PM توسط نیلوفر | |

 

وسوسه ی نهفته در نگاهت

مرا به این همه

صبوری کشاند

تا بندهای کفشم را

آرام تر ببندم

بلکه جامه گرمتری بپوشی

ولی افسوس که

سرمای نگاهت

مرا به تنهایی بدرقه ی ساحل کرد . . .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر1389ساعت 11:48 PM توسط نیلوفر | |

 

آخرش این تنهایی مرا میکشد.

درحالی که همین تنهایی مرا وادار به نوشتن میکند

می دانم از این همه تنهایی فرشتگان هم گریه میکنند

می دانم که نمیدانی ، بعد از تو دیگر حسی برای عاشقی ندارم...

و می دانم که می دانی ، ما با هم تنها نیستیم. . .

نوشته شده در سه شنبه 16 آذر1389ساعت 12:3 PM توسط نیلوفر | |

فکر میکنی چقدر سنگدلم ؟

چقدر بی احساسم ؟

چقدر بی تفاوتم ؟

و . . .

چقدر نامردم ؟!

...

ولی...

هنوز

یک عاشقم . . .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 15 آذر1389ساعت 7:31 PM توسط نیلوفر | |

 

میتوان ب دروغ گفت که

" دوستت دارم "

اما آیا میتوان از دوری ه تو

به دروغ گریست ؟!

 

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 10:8 PM توسط نیلوفر | |

پشت سرم راه نرو هدايتت نمي كنم ,

جلويم راه نرو دنبالت نميام ,

كنارم بيا و دوست من باش . . .

نوشته شده در شنبه 13 آذر1389ساعت 2:40 PM توسط نیلوفر | |

 

جمعه حرف تازه ای برایم نداشت

هرچه بود پیش تر از اینها گفته بود . . .

 

نوشته شده در جمعه 12 آذر1389ساعت 6:0 PM توسط نیلوفر | |

 

این پاییز بی پدر فقط واسم دلتنگی میاره...

 هی یادم میاره که روزگار...

 این روزگار لعنتی...

چه قدر بر خلاف آرزوهایم گذشت . . .

 چه قدر...!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 2:33 AM توسط نیلوفر | |

آب از آب تکان نخورد !!!

هنوز هوای دلم گرم است و دلی پر طپش دارم .

صبح ها ک بلند میشوم صدای همین چند گنجشک ب یادم می اورد زندگی هست ُ افتابی هست ُ و شروعی هست ...

اما ...

تو نیستی ک دیگر دوستم نداشته باشی ...

من نیستم ک دیگر دوستت داشته باشم ...

همه ی دنیا سر جایش هست و همین ها ک گفتم نیست!!!

آری آب از آب تکان نخورد ...

..................................................

نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر1389ساعت 5:50 PM توسط نیلوفر | |

 

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر1389ساعت 1:29 PM توسط نیلوفر | |

 

اینجا مهم نیست کجاست

بی تو همه جا دور دست است

 

نوشته شده در سه شنبه 9 آذر1389ساعت 9:24 PM توسط نیلوفر | |

Design By : niloofar