تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

داریم رادیو دنس گوش می دیم و هی تمرکزمون می پره ، اخه نمی ذاره قر ادم تو کمرش بمونه ! فعلا هد می زنیم !!!

بالاخره حذف و اضافه ی انتخاب واحدامون رو درست کردیم و مث ادم ۲۰ تا واحد برداشتیم (یکی از اون اخرای مجلس: کمردرد نگیری اینهمه برداشتی !!! من: بیشین بینیم بابا ... !!! )

بعده دو روز قطعیدن نت ! بالاخره اینا دلشون ب حال ما سوخید و وصلش کردن .

اخه من نمی دونم چه کاریه ما نگا کنیم ب این تونس و مصر بعد راه بیافتیم تظاهرات صلح امیز را بندازیم ک چی ؟ هان ؟ ک چی؟

اخه من نمی فهمم چرا این ملت این همه وفور نعمت و فراوونی و ارزونی و ازادی بیان و انرژی هسته ای حق مسلم ماست ( تکبیر !!) و گوجه و سیب زمینی ب میزان کافی رو نمی بینن ؟

مگه ما دیگه چی می خوایم ؟ هان ؟

اینجا همه چی هست ، هر کی گفته ما ازادی نداریم ب روح هر چی مزدوره خندیده !

راستی ما ک عضو بسیج یونی نیستیم میشه خدا جون یه کاری کنی این مقام بالای دنیوی رو یه جوری خیلی غیرمستقیم ک هیش کی نفهمه تو پرونده ی درخشان پرستاره ی ما هم بره !!! 

اخه ما یه کم تنبلیم ، بعده این همه سال نرفتیم ثبت نام کنیم ک به جرگه ی این جماعت مخلص شخص شخیص فلانی بپیوندیم ! خودمون قبول داریم چه کلاه گشادی سرمون رفته ، شما دیگه اینقد ب دل ما خون نکنین !

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 4:21 PM توسط نیلوفر | |

مفتخریم از اینکه با نهایت شادی اعلام کنیم دیسکاوری چنل ما که چند روز قطع بود امروز وصل شد ! چراکه ما فقط همین کانال رو ب رسمیت میشناسیم . ( و البته با احترام ب مدیران الجزیره اسپورت و شوتایم )

و باز هم مفتخریم به وجود این مردم همیشه سبز و شجاع که اعتراض خودشون رو تا روی جرثقیل هم بردن تا شاید صداشونو خدا بهتر بشنوه . والا ما که ب اینجامون رسیده ( کجامون ؟! ) آخه بابا تا کی ؟ والا سنگ پای قزوین جلو شما باید لنگ بندازه . بابا اگه شما ب خودتون مطمئنین چرا ب مردم اجازه ی تظاهرات نمیدین ؟ خودتون میگین مردم مصر حق اعتراض دارن ب ما که میرسه ؟ پشم !!!؟ هوتوتو ؟ ناهید خاله ؟ ببین منو ؟!! بهش بده بره !!! ( چی رو ؟ )

 

نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 10:43 AM توسط نیلوفر | |

از خواب همایونی بیدار میشویم !  ( بعد از ۲ روز بی خوابی ) جایتان خالی حسابی چسبید . مخصوصا وقتی که ببینی اس اس جانتان ۲ تا گل زده ... ما هم نامردی نمیکنیم و شیرینیشو بین ماهی های آکواریوم تقسیم میکنیم . اینها که برای حمایت از مردم شجاع مصر و عدم اطلاع از کنارگیری دیکتاتوره با شعور ، همچنان در اعتصاب غذا بسر میبردند سرانجام دست ما رو کوتاه نکردند و دلی از عذا در آوردن !!

نگاهی به گوشیمان می اندازیم تا پیامک ها رو بررسی کنیم !!! اما یادمان نبود که دیشب قبل از خواب خواموشش کرده بودیم تا مبادا پیامک های تبلیغاتی خوابمان را بر هم بزنند . روشن میکنیمو بعد از اندکی نام دیوانه ی از قفس پریده مان را ملاحظه میکنیم که فرموده اند به مادرمان بگوییم برای ایشان دعای شفاعت کنند ولی انگار ایشان از سهمیه بندی و لیمیت شدن دعاها بی خبرند !!! آخر بس که ننه ی ما برای هدایت دشمنان این نظام ( از جمله ما ) دعا کرد کارت سوخت دعایش از سهمیه ی ۲ هم خارج شده و الان فقط خدا میتونه درد دل ما ملت بدبخت رو بشنوه و شاید برایمان فکری بکنه . ( راستی مدیونید اگه فردا تو خونه بشینید و منتظر اخبار ماهی جون باشید )

پی نوشت ۱ : اگه تو مسیر زندگی تنها باشی ، کوچیکترینه مشکلات هم بزرگ جلوه میدن اما اگه یکی همراه آدم باشه ، مشکلات اگه حتی اندازه ی کوه هم باشند مثل آب خوردن از سر راه ورشون می داری ... پس بیایید همدیگه رو تنها نزاریم و پشت هم باشیم . . .

من نوشت ۲ : چند وقته که آرزوی خرید یه دست لباس تیریپ مایکل به دلمان مونده . ولی چه میشه کرد ؟ همه جا همین خبره !!! و قدرت خرید از مردم گرفته شده . خدا لعنت کنه باعث و بانیش رو . . .

 

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 3:59 PM توسط نیلوفر | |

داری جونم !

خوبشم داری ، از اون اورجینالایه یونیک داری ! عزیزم تو سادیسم داری ک زنگ میزنی و دنباله بهونه ایی واسه خرد کردن اعصاب خط خطیه من !

سادیسم داری وقتی میدونی هنوز حرفی واسه گفتن نداریم و زنگ میزنی و دوست داری یکی از همین روزا منو دق مرگ کنی .

اخ ک تو سادیسم داری ، من مازوخیسم !!!

شدم معشوقه ی ازار طلب ؟؟؟ کی ؟ من ؟

مریضی نوشت : من الان در همون دوران کذایی پ ..... به سر میبرم !

از طرف خودم و تمام ساکنین منظومه ی شمسی ازت ممنون میشم اگه اینقد با ناخن رو اعصاب من نکشی ، اعصاب منو مث ادامس لتس گو با طعم توت فرنگی ( ک میدونم چقد دوست داری !!! ) نجووو !!!

میشه ؟؟؟

نوشته شده در شنبه 23 بهمن1389ساعت 9:52 PM توسط نیلوفر | |

به صفحه کلید نگاه می کنم

هیچ حرفی ندارم . . .

جز قطره ای اشک روی Space !!!

 

پی نوشت : مدیونی اگه فکر کنی یک اپسیلون لذت در بر داره . . .  !!! ( هنوز مثل بعضیا سادیسم نگرفتم )

نوشته شده در شنبه 23 بهمن1389ساعت 8:2 PM توسط نیلوفر | |

فاصله ... فاصله ...

دوردست های سرد

و اینجا من هستم و

افسردگی هایم

حاصل از خلوت و تنهایی

دلسوخته ای خاموش

زیر باران زمستان

و تنها یک دلخوشی

آن هم کفاف زیستن

محکوم ز جرم بی اعتنایی

در هراس از کابوس تلخ بی وفایی

عشق و منطق را کنار هم

کلاه عقل ناقص را میکنم قاضی

کج نشسته خودم را با خویشتن روراست میکنم

سیر در حال و احوال پریشانم

دلیل این فاصله . این همه تلخی و دوری

که اینگونه هوای آسمانت

سرد و بی روح 

منفی و غافل از هر مشکل و اندوه من 

منی که...

با دلی آکنده از ناگفته ها

دلتنگی و عشق تو در دل

اندازه اش بی انتها

در پی آنم که خویشتن را سرو سامان دهم

نه فقط در حرف و گفته

بلکه رویاهایمان را رنگ حقیقت

و برای برداشتن این فاصله

ب زبان ساده بگویم :

دوستت دارم...

و این دوست داشتن همه چیزه من است

......................................

من نوشت : دوستیه ما تا نداره !!!

بعد نوشت : انگار راس میگن آدمه عاشق طبع شعرش میجوشه !!! ( جانم ؟ شعر ؟ . . . )

 

نوشته شده در شنبه 23 بهمن1389ساعت 8:53 AM توسط نیلوفر | |

به قول این دخمل جغله ریحانا :    Baby I just wanna dance
I don't really care
I just wanna dance
I don't really care... care... care
 

اره بخدا منم همینو میخوام !!! یه کم خنگ تر می شویم و میزنیم به سیم خرییت و با های وولوم و بیس زیاد هی این اهنگ رو ریپیت وار گوش می دهیم ( چقد من فارسی رو می پاسم ؟؟)

خلاصه الان یک حال خوبی داریم ک انگار رفتیم فضا با فاز اسید بیس !

بعضی وقتا مث الان اگه تجربه داشته باشین دوست دارین با یکی این حس و حالو تقسیم کنین ، اما ما نمی خوایم سر ظهری اونم روز جمعه مزاحم مردم باشیم !

راستی تازگیا فهمیدیم اگه اینجوری باشیم بیشتر جواب میده ، بی محل کردن ادما خوبه بعضی وقتا !

وقتی نه ما حرفی داریم واسه گفتن نه بعضیا واسه ی چی رو نروه هم باشیم ؟

تو اون سر دنیا کله ات تو لپ تابت باشه به کارات برس یا برو مجلس ختم یه بنده خدا ک انگاری میگفتی تو خواب اتیش گرفته !!!! ( اخ تو دست برنمی داری اینقد گوشایه مارو مخملی فرض کردی ؟)

خلاصه کاری ب کارت ندارم ، یعنی اصن i don't really care ! bebe !!!  خب اینم یه جورشه ، شما ب دل نگیر !

راستی :who's that chick  ???

نوشته شده در جمعه 22 بهمن1389ساعت 3:53 PM توسط نیلوفر | |

داره برف میاد ...

کاش بتونه روح خسته ام رو جلایی بده !

یعنی میتونه ؟!

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 3:17 PM توسط نیلوفر | |

 

انسانها تنهائیت را پر نمیکنند ...

فقط خلوتت را میشکنند

هر چه انسانهای اطرافت بیشتر باشند ،

خلوتت آشفته تر و تنهائیت تنهاتر میشود...

 

نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 4:5 PM توسط نیلوفر |

معمولا وقتی میام نت اول به اونایی سر میزنم که نوشته هاشون همیشه بار مثبت به همراه داشته . و تونسته با افکار و منطق من همخونی داشته باشه .ولی گاهی اوقات اونقدر درگیره افکار و دلمشغولی های خودم میشم که از آپ کردنه این خراب شده هم غافل میشم . (ببخشید پرش افکار من وحشتناکه )

راستش من تو زندگیم هیچ وقت نتونستم راهی برای فریاد اعتراض و ناراحتیم پیدا کنم .

ولی همیشه یک سکوت بغض آلود ندیم تنهاییم بوده .

نه طبع شعر جناب ایرج میرزا دارم .

نه مغز آقایون چارلز دیکنز و داستایوسکی ...

 که بتونم احساس خودمو بیان کنم !!!

ولی از همینی که هستم بیشتر توقع دارم .

بعضی وقتا به این فکر میکنم که چرا نمیتونم بهتر از این باشم ؟

شاید بهتر این باشه که بگم : چرا نخواستم بهتر از این باشم ؟

چرا نمیخوام ؟!

...

خودم فهمیدم .

پس بی خی... 

 ...

به قول یه بابایی : آدمی زاده ی افکار خویش است...

 ...

معین داره مخمو جر میده :

 روزگار روز مرا پیش فروشی کرده

دل بیماره مرا پیره خموشی کرده

هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم

چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم...

...

نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 0:49 AM توسط نیلوفر | |

ميگن يه روزي همه ي ما در پيشگاه خداوند حاضر ميشيم و در محكمه اي كه جهت رسيدگي به كارها و اعمال خوب و بد ما تشكيل ميشه بايد به سوالات حضرت ايشون و يا دست كم نمايندگان ايشون پاسخ بديم و از خودمون دفاع كنيم . حالا من كه نمي دونم و بعيد ميدونم كه كس ديگه اي هم بدونه كه اون محكمه و سوال و جوابها به چه شكلي برگزار ميشه و آيا اصولا به ما آدم هاي غيرنوراني ! فرصتي براي دفاع و حرف زدن داده ميشه يا نه  ولي اگه مدل دادگاه قيامت شبيه مدل دادگاههاي صحرايي روزگار و مملكت خودمون باشه كه از همين الان بايد فاتحه ي خودمونو بخونيم و به تقليد از حافظ عليه الرحمه بخونيم و بنويسيم : " واي اگر در پس امروز بود فردايي ! "

روي همين حساب و با فرض بر اينكه به محض رسيدن پاهاي مبارك من به اون دنيا ،في الفور توسط برادران سبز پوش و زحمتكش نكير و منكر ، بازداشت ميشم و به احتمال قوي تيكه ي بزرگه من آلتم ميشه !!! ميخوام همينجا يه جلسه ي محاكمه براي خودم تشكيل بدم و خودمو غيابي محاكمه كنم ( البته اينبار بر خلاف هميشه متهم حاضر و قاضي غايبه ! ) اصلا از كجا معلوم كه اون دنيا مارو غيابي محاكمه نكنن و همينطوري در حالي كه ما داريم در لابه لاي خيل انبوه جمعيت حاضر در صحراي محشر دنبال بابا و ننه و كس و كارمون ميگرديم پرونده مونو ندن زير بغلمون و به چنگال عدالت موكلان دوزخ نسپارن ؟! پس براي اينكه قبل از جلز و ولز كردن در داخل ماهي تابه هاي همايوني ، حسرت يك جلسه محاكمه به دلم نمونه همينجا خودم خودمو محاكمه كرده و براي خودم حكم صادر ميكنم . مگه نگفتن كه : " احاسبو قبل ان تحاسبو " ( خودتونو محاكمه كنيد قبل از اينكه شما رو محاكمه كنند )

حالا تصور كنيد كه من و مشتي و خديجه و ببو و عنتر و لوطي رو آوردن واسه محاكمه و حساب و كتاب !....خدا اون بالا نشسته روي كرسي ، نوچه هاش يه پله پايينتر دور تا دور مجلس نشستن . جلسه دادگاه علني هست و صحن دادگاه پر از متهم و شاكي و تماشاچي و وكيل و سربازه .....

خدا سرفه اي ميكنه و جلسه دادگاه رسميت پيدا ميكنه ....

ميرزا بنويس : اسم ؟

من : هيچكس !

ببو : دروغ ميگه به خدا ! اون دنيا كه بوديم فقط هزارتا اسم توي اينترنت داشت !

من : خودت چي بدبخت كه مينشستي توي اين اتاق با خواهرت توي اون اتاق س-ك-س چت ميكردي بيچاره !

ميرزا بنويس : نظم جلسه رو رعايت كنيد ....فقط وقتي ازتون سول كردم جواب بدين

ببو ( زير لب ) : فلان جام به فلان جاي آدم دروغ گو بياد ! من كي با خواهرم س-ك-س چت كردم بي حيا !

من : آقا اينا به ما فحش بد دادن !

خدا : سرفه ........و همه جا دوباره ساكت ميشه

ميرزا بنويس : نماز ميخوندي ؟!

من : هي ! تك و توك خم و راستي ميشديم !

ببو : نماز كمرتو بزنه الهي !

ميرزا بنويس : ولي اينجا توي پرونده ت فقط 3 فقره نماز قيد شده كه دوتاشو بدون وضو و از ترس بابات خودندي !

مشتي : مگه نمازاي بدون وضو قبول نيست ؟!

ببو : آقا من اعتراض دارم ! منو اشتباهي قاطي اين كفار آوردين واسه محاكمه ! من هيچ وقت نمازم ترك نشد ...تازه شم هميشه نمازاي مغربمو از توي تلويزيون به آقا اقتدا ميكردم !

ميرزا بنويس : روزه چي ؟ روزه ميگرفتي ؟!

من : والله من از طفوليت زخم معده داشتم اين بود كه هميشه در كمال شايستگي از اين فيض بزرگ محروم بودم ؟!

ببو : لابد به خاطر زخم معده ت عرق ميخوردي آره !!!

ميرزا بنويس : مگه عرق هم ميخورد ؟!!!

ببو : بله كه ميخورد ! اصلا من يه چيزايي ازش ميدونم كه اگه بدونين بدون سوال و جواب ، سرب داغ ميكنين توي اونجاش !....ببينم مگه توي پرونده ش درج نشده كه اين سگ صفت لامذهب شاش ميخورده ؟!

ميرزا بنويس : اولا حرمت جلسه رو نگه دارين و عفت كلام داشته باشين . ثانيا نه ! چيزي درج نشده !

ببو : آقا من خودم اون دنيا كه بودم حراستي بودم ! از جيك و پوك همه خبر دارم ...باور كنين اين يارو عرق خور بوده .... دستور بدين بيشتر تحقيق كنن !

ميرزا : جناب كرام الكاتبين حاضر شوند

كرام الكاتبين : بله قربان ! فرمايشي با بنده داشتيد ؟

ميرزا : چرا شواهد و مدارك دال بر مشروب خوري آقاي هيچكس در پرونده درج نشده ؟

كرام الكاتبين : ايشون از اين كار توبه كرده بودند و بعدش ديگه لب به مشروب نزدند . طبق تبصره ي 5 ماده ي 2 قانون رسيدگي به گناهان كبيره ، ما بايد اون مواردو از پرونده شون پاك ميكرديم .

ميرزا : بله ! حق با شماست ! ممنون از توضيح و يادآوري تون !

من : ضايع شدي مرتيكه ي اونجا مال !!!!

ببو : خرشانس !

ميرزا : پس فرمودين روزه نمي گرفتين چون زخم معده داشتين ؟!

من : بله !

ميرزا : از معده تون بپرسم ؟!

ببو : نه بابا صداي معده و روده ي اينو در نيارين الان اينجا رو به گند ميكشه !

من : باشه چشم ! اعتراف ميكنم ! من روزه نميگرفتم چون تحمل گرسنگي و تشنگي رو نداشتم و نميتونستم با شكم خالي روي كارام تمركز كنم ولي در عوض كاراي خوب زيادي كردم و به خيليا كمك كردم

ببو : مثلا چه كار خيري كردي تو هيزم جهنم ؟!

من : حداقل مثل تو نون مردمو آجر نكردم و آبرو و حيثيت مردمو نبردم آدم فروش فضول !

ببو : آقا اينا به نظام توهين كردن !

ميرزا : آقايون فقط به سوالاتي كه ازشون ميپرسم جواب بدن ....پس كه اينطور ؟!

من : بله !...حالا تكليفم چي ميشه ميرزا ؟!

ميرزا : خدمت به خلق ، بزرگترين عبادته .....بقيه ي عبادت ها در درجه بعدي هستن

من : خدا خيرت بده ميرزا ! خدا بچه هاتو برات نگه داره !!

ميرزا : آيا حق يا حقوقي از كسي بر گردن شما هست ؟!

من : نه ! من حقوق همه رو تمام و كمال پرداخت ميكردم ! تازه شم عيدي و پاداش و سنواتشون هم به موقع پرداخت ميشد !

ميرزا : منظورم اون حقوق نبود !

مشتي : اظافه حقوقو ميگه ببم جان !

ميرزا : خير ! آن هم نه .....منظورم حق الناس بود

من : نه ! حقي از كسي به گردنم نيست !

خديجه : دروغ ميگه آميرزا ! اين ناجنس يه بار به حق من تجاوز كرد پولشو نداد !

ببو : به به ! چشم ما روشن ! هر دم از اين باغ بري ميرسد !

لوطي : من ميگفتم اين دختره سر و گوشش ميجنبه ! اي دل غافل ! نزديم از دستمون رفت ! به همه مفتي ميداد به ما كه ميرسيد چادري ميشد پدر سگ !

عنتر : خوب بود كه ما هم ميكرديم الان اينجا پته مون مي افتاد روي آب ! مگه مامان بچه ها چه عيبي داشت كه هنوز توي كف اين سياسوخته اي ؟!

لوطي :  گفتي مامان بچه ها ؟ .. راستي تو اين ضعيفه ي مارو نديدي ؟!

عنتر : چرا اوستا ...روم به ديفال ! يه گرز اينقدري كرده بودن توي اونجاش داشتن كشون كشون ميبردنش جهنم !

لوطي : اي پدرت بسوزه عنتر ! پس چرا همون موقع به من نشونش ندادي برم بپرسم چي شده ؟!

عنتر : روم نشد اوستا !...خودم آمارشو در آوردم ....گويا با همسايه تون آقاهوشنگ يه شيطونيايي كرده بودن !

لوطي : اي تف به سيرتت بياد زن ! ديدي چطوري انگشت نمامون كرد !....اين هوشنگ حرومزاده كجاست كه برم ساطوريش كنم ؟!

عنتر : بيرون دادگاه منتظرتونه ! ميخواد ازتون حلاليت بگيره !

لوطي : حلاليت ؟! من خواهرشو فلان ميكنم  !

عنتر : اتفاقا گويا پرونده ي شما و خواهرش رو شده ! ميخواد پرونده ي خواهرشو با زن شما ير به ير كنه و ازتون بخواد كه همديگه رو حلال كنين !

لوطي : اي پدرسوخته بي شرف !....پس زن ما چي ميشه ؟! ...راستي گفتي اون گرزه چقدي بود ؟!!!

خدا : سرفه.......همه جا سكوت

ميرزا : جناب هيچ كس ! چه دفاعي از خودتون دارين ؟!

من : در چه موردي ؟

ميرزا : در رابطه با ادعاي خديجه !

من : دروغ ميگه آقا ! اولا به زور نبردمش بلكه خودش اومده ! دوما ....

ميرزا : فعلا كاري به دوما نداريم ! اجازه بدهيد تكليف اولا مشخص بشود !.....خديجه خانوم ! آيا شما تمايلي به اين كار نداشتيد ؟!

خديجه : نه به جون مامانم !...اين منو به زور اغفال كرد !!!

من : آقا مگه فيلمشو ندارين ! بذارين تا معلوم بشه به زور بردم يا نه !

خديجه : آقا تورو خدا ! بابام اگه اين فيلمو ببينه سرمو ميبره ! تورو خدا اينكارو نكنين ! ...باشه غلط كردم ....راستشو ميگم ....آره من خودم با ميل و رضايت خودم رفتم !

ببو : من نمي دونم اينهمه دست دست كردن واسه چيه ؟....آقا چرا اين مفسدين في الارض رو سنگسار نميكنين !

عنتر : اوستا ! اين مرتيكه ريشو كيه كه اينقده سوسه مياد ؟!

لوطي : پسر فاطي دلاكه ! همون كه بچه ها 5 قرون بهش ميدادن شبا ميبردنش باغ ملك

عنتر : ميگم از پشت چقده برام آشناست !!!!

ميرزا : آقاي هيچكس !

من : جانم !

ميرزا : ميخواين با خديجه چيكار كنين ؟! خودتون با همديگه حل ميكنين يا ما براتون حكم صادر كنيم ؟!

من : نه ديگه شما زحمت نكشين ! خودمون همديگه رو ميبوسيم قال قضيه رو ميكنيم !

ميرزا : خديجه خانوم ! شما هم با نظر هيچكس موافقيد ؟!

خديجه : با اجازه ي خدا و بزرگتراي مجلس بله !

مشتي : خوش به سعادتت هيچكس ! هم كردي هم رضايت گرفتي !

ببو : من مخالفم آقا ! من به اين نحوه ي رسيدگي به جرائم اعتراض دارم ! احكامش بر طبق موازين اسلامي نيست !

ميرزا : بگير بتمرك آقا !

مشتي : اين ببو اصلا به مامان خدابيامرزش نرفته ! اينقده اين زن ساكت و مطيع بود ! اصلا نه توي دهنش نبود خدابيامرز !

ميرزا : خوب هيچكس جان ! موارد مشكوك پرونده ت تقريبا روشن شده فقط مونده مساله ي نمازت ...اونو حل نكني يه كم اوضاعت بي ريخت ميشه !

خديجه : خوش به حال خودم كه يه هفته توي هر ماه عادت ميشدم لااقل واسه يه هفته در هر ماه بهونه دارم !

مشتي : چي ميشد اگه اونجاي ما هم اوف ميشد ما هم ماهي چن روز از نماز روزه معاف ميشديم !

ببو : آقا من بچه كه بودم چن بار گولم زدن اونجامو اوف كردن ! الان ميخوام ازشون شكايت كنم بايد كجا برم ؟!

ميرزا : بگير بتمرك آقا !

ببو : جون شما نمي تونم آروم سرجام بشينم ! اونجام بدجور ميسوزه !

خديجه : ببخشيد اخوي ! از اونجا اونكارو با آدم بكنن خيلي درد داره ؟!!!

ببو : خيلي آبجي ! خيلي ! خدا ازشون نگذره !

خديجه : نفرين نكن اخوي ! جووناي مردم گناه دارن !!

ميرزا : نگفتي هيچكس ! ...چيكارت كنيم ؟!

من : يه سوال ميتونم بپرسم ؟

ميرزا : بفرما !...فقط كوتاه باشه چون تا غروب بايد چن ميليارد آدمو محاكمه كنيم !

من : خوب وقتشو بيشتر كنين !

ميرزا : نميشه وقتشو بيشتر كرد چون با اذان مغرب تداخل ميكنه ! شما حرفتو بزن !

من : خدا جاش كجا بود ؟ منظورم اينه كه خدا 24 ساعته توي كعبه بودن ؟!

ميرزا : نه ! خدا همه جا تشريف داشتن ! البته بيت ايشون كعبه بود !

من : خدا فقط زبون عربي بلدن ؟

ببو : ديدين آقا !....حرمت شكني مرام ايناست ! ديدي چطوري دارن به ساحت خدا جسارت ميكنن و توي جامعه شبهه پراكني ميكنن ! اصلا من مطمئنم عكس خدارو هم جلوي در دادگاه همينا پاره كردن !

ميرزا : بشين آقا !.....نه جانم ! خدا به تموم زبوناي زنده و مرده ي دنيا مسلط هستن ! اينجوري نگاشون نكن كه اون بالا نشستن و حرف نميزنن ! ايشون تافل زبان انگليسي و مدرك مترجمي چند زبان زنده ي دنيا رو دارن !

من : خدا پدر و مادرتو بيامرزه ! ...خوب منم هر وقت كه از صميم قلب بهم حس و حالي دست داد به هر سمتي كه بودم با زبون مادريم با خدا حرف زدم و باهاش راز و نياز كردم و بابت بدي هام ازش عذر خواستم و بابت خوبياش ازش تشكر كردم ....پس چرا الان بهم گير ميدين ؟

مشتی : پس ما 70 سال الكي رفتيم صف اول نماز جماعت ايستاديم ؟!

لوتي : دمش جيز ! خدايش خوب حرفي زد ! يادمون باشه اگه به خاطر نماز به ما هم گير دادن همينو بگيم !

عنتر : اوستا ! به خالكوبيم گير ندن !

لوتي : كجاتو خالكوبي كردي بچه ؟!

عنتر : گلاب به روت اونجامو خالكوبي كردم ! عكس قطارو خالكوبي كردم روش !

لوتي : خاك بر سرت ! جا قحط بود ؟!....حالا كي ميخواد بياد اونجاتو ببينه ؟!

عنتر : اگه سر قضيه ي من و بيوه ي علي نونوا ،از اونجام  بخوان كه به حرف بياد و بر عليه من شهادت بده چي ؟ اون وقت كه خالكوبي روشو ميبينن !

لوتي : بهشون بگو من نويسنده و اهل قلم بودم ! يه روز جوهر خودكارم پس داد پاشيد روي صاب مرده م !!!

خديجه : پس چرا اونجاي  ما حرف نزد ؟!

ببو : اونجاي شما كه به چشم خواهري حرف نداره همشيره !!

مشتي : شما ايرانيا اينجام همش فكر اونجاتونين خاك بر سرا ؟!

من : چي شد جناب ميرزا ؟ نمازاي غير عربي مون پذيرفته شد يا بايد بريم جهنم آب جوش بخوريم ؟!

ميرزا : خداوند مهربون تر از اون هستند كه عمل نيك بندگانش  رو قبول نفرمايند .....فرمودند پذيرفته شد !

من : جانم ! پس يه دست لباس زير و حوله ي حموم بدين به ما تا بريم قاطي حورياي بهشتي !

ميرزا : موقع رفتن ، دم در به شما ميدن !

من : اقامت ما دائميه ديگه ايشالله ؟!

ميرزا : بله فقط مواظب باشيد فضاي سبز اونجا رو خراب نكنين و در مصرف آب و برق و گاز صرفه جويي كنين چون قراره بخشي از اونا رو به مملكت ساير خدايان صادر كنيم و به احتمال زياد مجبوريم طرح هدفمندي يارانه ها رو اونجا اجرا كنيم !

من : فداي سرت ! حوريا چي ؟! اونا رو هم هدفمند ميكنن ؟!

ميرزا : نه پسرم !در اين مورد خاص ميتونين بي هدف عمل كنين !!

من : خدا پدر و مادرتو بيامرزه !

خديجه : منو هم با خودت ببر بهشت !

من : اوهوكي ! ...تو نبودي كه همين چن دقيقه پيش داشتي منو به خاطر چن هزار تومن ميفروختي ؟!

خديجه : خوب دفعه آخري كه اومدم پيشت ، زيادي دردم اومده بود خواستم اينطوري تلافي كنم !!!

من : به يه شرط ميبرمت با خودم !

خديجه : هر شرطي بگي قبوله !

من : اونجا ديگه چشم و گوش فرشته ها و حوريا رو باز نكني و هزار مدل پدر سوخته بازي هاي زميني رو يادشون ندي !

خديجه : يعني نگم كه هر پسري كه باهاشون بوده بايد كور شه باشون ازدواج كنه ؟!

من : آره نگو!

خديجه : يعني نگم مردها به هر زن و دختري كه ميرسن بهش ميگن تو تنها عشق مني ؟!

من : آره نگو!

خديجه : يعني نگم اگه فقط يه شب پيش  يه مردي بخوابين ديگه از فردا دلشو ميزنين !!!

من : آره ديگه خره ! اينارو نگو !

خديجه : باشه قول !

من : ضمنا چيزي هم در مورد مهريه و شيربها و تحقيقات و نفقه و اجرت المثل و اينا نگو !

خديجه : باشه نميگم !

من : ميرزا جان ما اجازه ي مرخصي داريم !

ميرزا : بله جانم !...بفرماييد !...فقط يادم رفت بگم كه اونجا هواش يه كم خنكه ! مواظب باشين سرما نخورين !

من : چشم ميرزا !

ببو : اخوي اگه حاج خانوم مارو توي بهشت ديدي بهش سلام برسون و بگو فقط چن ماه طاقت بياره و شوهر نكنه ، من هرجور هست يا وكيل ميگيرم يا از آقا دستنوشته ميگيرم ميام بهشت !

عنتر : زكي بابا ! زن جنابعالي رو با پيشنماز اداره تون 2 ساعت پيش دست بسته بردن جهنم  !

لوطي : پس فقط زن ما رو گرز توي اونجاش نكردن ؟!....ديگه زن كيو ديدي عنتر ؟!

مشدي : خوش به سعادتت ببم جان ! ما كه اون دنيام بي سواد و ببو بوديم نفهميديم دور و برمون چه خبره ، اين دنيام بي سواد و ببو بوديم نتونستيم حرفمونو بزنيم ! ...

خديجه : اين دنيا كه كسي مارو نگرفت ! بريم ببينيم شايد اون دنيا يه شوهر موهري گيرمون بياد ....

 

خلاقیت ذهنی از هیچکس در وبلاگ   مرگ موش برای لورای عزیزم 

نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 3:6 PM توسط نیلوفر | |

 

میگم دقت کردی ؟

 اوضاع چه جالب شده ؟!

حکومت های پر ادعا رو میگم  !!!

انگار نوبتی شده . . .

عمرشون

سی ...

 سی و یک...

و ...

سی و سه !!!   ( یعنی میشه ؟ )

ولی کار نداریم ..

این مطلب از اونجا برام جالب شد که...

همه چی با یه پرواز مثلا اجیپت ایر به مقصد یه جای امن و فرار از تظاهرات خودجوش به پایان میرسید !!! و البته با کمترین خونریزی و بدون اینکه بخوان با هایلوکس از رو مردم رد بشن . اونم ۲ بار !!!

( نمیدونم چرا همش یاد حماسه ی حسینی و حق بر باطله نهم دی میوفتم )

به به . آدم کیف میکنه   این ملت غیور و همیشه در صحنه رو مشاهده میکنه !!!

این آمریکای جهان خوار همیشه به ما حسودی میکنه !!! ( دروغ میگم ؟ )

ولی ...

ای دل غافل ..

( چوب خدا صدا نداره )

هرجا بری آسمون همین رنگه !!!

( راستش در حین شنیدن خلاصه ی اخبار از یورونیوز شدیدا به فکر فرو رفتم )

به خدا هیچ حکومتی پایدار نبوده . پس این همه ظلم وستم ...

اصلا به خاطره چی ؟

شاید به خاطر یک مشت دلار ( ببخشید یک تریلی پول به مقصد ترکیه ؟! )

شوخی میکنم...     آخه از این حرفا بدره !!! 

صحبت بصیرت و نهضت عاشورایی وسطه ...

آره جونم !!!

اینجا عدل و داد بیداد میکنه !!!!

اینجا اسلام ناب محمدی خوار مادر مارو گاییده !!!

دیگه این همه نعمت یه جا ...

ب خدا خیلی زیاده !!!

خدایا دمت گرم

عجب حاله سنگینی به این امت شهید پروره ما دادی !!!

دیگه از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیم !

و باید به خاطرش ۲ رکعت نماز شکر ( با ۶۰۰ تا ورق کاربن زیرش ) به جا بیاریم .

( خوابم میاد )

بریم لا لا

راستی قبل از خواب تسبیحات اربعه و خصوصا ذکر الحمدالله فراموش نشه !!!

 

پی نوشت ۱ : خدایا کوش این امام زمون پس ؟ بفرستش بیا

دیگه منتظر چی هستی ؟ !   هان ؟

( آخه این ملت گرسنه اینکاره نیستن . خودشونم حیرون میکنن )

پی نوشت ۲ :  آسیا(ب) به نوبت !!!

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 1:6 AM توسط نیلوفر |

شب بود؛ اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود، حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن میکند.

او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهایش ژل می‌زند..

 موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست، چون او به موهای خود گلد می زند.

 دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند چون او با پطروس چت می کرد.

پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می‌کرد.

 روزی پطرس دید که سد سوراخ شده است اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود..او نمی‌دانست که سد تا چند لحظه دیگر می‌شکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم ختم او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریز علی دید کوه ریزش کرده است اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی‌خواست

 لباسش را در آورد. او چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.

 قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد تمام مسافران و کبری مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه بازگشت.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود .

الان چند سالی بود که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد.

 او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلاً حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانان را سیرکند.

 او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.

آخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.

 اما او از چوپان دروغگو هم گله ای ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به این دلیل است

که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ دیگر وجود ندارد...

 

بر گرفته از سخنرانی دکتر انوشه - روانشناس - در دانشگاه علوم پزشکی ایران

نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 8:55 AM توسط نیلوفر | |

شبی سر زده از راه خواهم رسید

دستت را خوام گرفت

به آغوشم خواهم سپردت و

داستان این دلدادگی را

بی واهمه

گریه سر خواهم داد .

نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 1:40 PM توسط نیلوفر |

Design By : niloofar