تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

داداش کوچیکه ی ما ک خیلی خیلی کوچیکه و ب چشم نمی یاد اصن ، هروقت یاد من می افته منم یاد این جمله می افتم : سلام گرگ بی طمع نیست !!!

دارم با چشم بسته تایپ می کنم ! مثلن می خوام ب وبلاگم حس بدم !

این محموت اقا هروقت می یاد حرف بزنه مارو یاد عمه دولت می اندازه ، خدا وکیلی نمی ذارن تمیز فکر کنیم ک !!

امروز یعنی همون دیروز ، اصن در طول این ۲۴ ساعت گذشته کلن ۴ ساعت خوابیدم و الان ک دارم تایپ می کنم  ب مانند خرس قطبی و اینا خوابم می یاد .

سر کلاس گفت و شنود امروز نمی دونم چی شد یه دفه بحث ب انحرافات و استغفرا... و روم ب دیوار و اینا کشیده شد و رسیدیم ب ج.ف.ت گیری حیوونا !!! ( اخه این استاد ما همینجوریش مارو یاد فصل ج.ف.ت گیری می اندازه با کل اعمال شاقه !)

خلاصه ماهم از اونجا ک تو اطلاعات عمومی دست ویکی پدیا رو بستیم گفتیم استاد کلاغ خیلی حیوون باشرفیه چون ج.ف.ت گیریشو کسی ندیده !!! ( اصن ب من چه ، منم یه جا خونده بودم )

هیچی خلاصه کلاس ک تموم شد داشتم می رفتم بیرون ک این پسره بهزاده نمی دونم چی چی امده یه کاره ب من می گه : خانممممه ... من خودم تو یه مستند ج.ف.ت گیریه کلاغو دیدم !!!

اخه ننه ات خوب ، بابات خوب ! چه حرفیه اخه ؟

انگار ک تو دلش مونده بود ... یه دفه اون یکی پسره محمده نمی دونم چی چی وارد بحث مون شد و گفت : اگه از این فیلما و مستندات علمی و واقعی داری خب واسه ما هم بیار !

خلاصه اره دیگه !

منم ک دیدم بحث داره خیلی داغ و پرطرفدار می شه سریع محل گناه و لهو ولعبو ترک کردم ، دانشگاهه داریما !

............................................

اخ چقد خوابم می یاد ... می رم کمی بخوابم ...

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 0:44 AM توسط نیلوفر |

‎/درد ِ دل/ کـه می کنــی ...

ضعـف هـایـت،

دردهـایــت را
...
می گـذاری تـوی ِ سیـنی و تعـارف می کـنی

کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد

بــردارنـد ...

تیــز کننــد ...

تیــغ کننــد ...

و بــزننـد بـه /روحـت/ !
نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 6:32 PM توسط نیلوفر | |

ادم ها گاهی ادعای چیزهایی را دارند

ک استعدادش را ندارند ...

مث تو ک ادعای عشق ...

مث من ک ادعای باور تو ...

بیا دیگر این حرف ها را نزن ... این کلمات را نپیچان ... حرف تازه ای بزن ... حالم را بهم نزن ...

تو دوستت دارم را به " همه " می گویی ...

نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 1:41 AM توسط نیلوفر | |

شاید خسته ام ... شاید کلافه ... هرچی هست حس خوبی نیس ، خودم می دونم !

رفتم نمایشگاه کتاب ... امسال لطف کردن و کتابای زبان تخصصی رو تحریم کردن ... اشکم در امد وقتی نتونستم حتی یه کتاب مربوط ب رشته ی خودم پیدا کنم . رسمن مملکته داریما !

چندتایی رمان خریدم ... صدسال تنهایی ( گارسیا مارکز ) ، کجا میریم پاپا ؟( ژان لویی فورینه ) ، خلوت خلود ، جایی بالاتر از رنجیدن و ...

مترو شلوغ بود ... کنار یه پیرمرده نشستم ... تو چشام ک نگاه میکرد لبخند میزد ... سرصحبت رو از دخترش ک می گفت همسن و سال منه باز کرد ... یادم انداخت چقد بابای خودمو دوس دارم ... وقتی همیشه نگرانمه و بیشتر از هر ادم دیگه ای مواظبمه ... بهم گفت تو چشات یه حرفایی هست ...

رسیدم خونه رفتم پیش بابا ... باهام دست داد و بوسم کرد ... گفت خونه بدون تو خیلی سوت و کوره ...

اما الان دلم یکم گرفته ... هوای ابری عوارض داره تقصیر من نیس !

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 0:43 AM توسط نیلوفر | |

شبای جمعه ادم یه مدلی میشه ( اه اه بدم میاد اینقد منحرف !) ... منظورم یه چیزه دیگه است ، ادم ملنگ میشه درست اما مشنگ ک نمیشه !؟  میشه؟!

میخوام فیلم ببینم ... مث اون شب خونه ی حامد اینا ، تا ۹ صب باهم فیلم دیدیم !

شب باحالی بود ... اولین بار بود بالتینی تست می کردم ...

غروب داشتم میرفتم بیرون ، پژمان اس داد : چیکار میکنی ؟ گفتم دارم میرم فیلم بخرم ... گفت بیام دنبالت باهم بریم ( بااینکه از فیلم خریدنای من خوشش نمی یاد !)

نیم ساعت بعد : درخونه رو ک باز کردم بابامو تو پله ها دیدم ... سلام و احوالپرسی و کجا میری و پول بده و زود بیا و گوشیتو یادت نره ببری و ...

درو باز کردم و قیافه ی ۳بعدیه پژمان ... باهم خندیدیم و از ان تایم بودن بی سابقه ی همدیگه متعجب گشتیم بسی !!!

دوساعت تو پاساژ سپهر و گلستان گشتن و فیلم خریدن و چرخیدن و چرت و پرت خوردن و خندیدن ... برمیگردیم خونه ... تعارف میزنم بیا ... تا دم درمیاد و سلام و احوالپرسی با بابا و مامان ...

کلی ذوقیدن از سری جدید فیلمام ... یاد حرفش می افتم ک میگه : بابای هالیوودو دراوردی ... بذار اینا ۴تا فیلم بسازن بعد زرتی برو بخر !

این هفته ک شروع بشه حسابی باید اکتیو باشم ... یه بلک لیست از کارام باید بنویسم بزنم ب کمد لباسام ... الزایمرم حاد میشه این موقعه ها ...

یاد اون شب می افتم ک با داداش خلم نشستیم فیلم ترسناک دیدیم ... اه خدای من !

نصفه شبی ک جفتمون از خواب پریدیم و همدیگه رو بغل کردیم ب خودمو هرچی کارگردان و تهیه کننده ی هورور فیلمه فحش خوار و مادر دادم !!!

لعنتی در حد اسکار ترسناک بود ...

فردا قراره بریم محلات ... گیر داده این مامان ما !

برم دیگه فیلم ببینم ... قول داده بودم هله هوله نخورم ... ب جون خودم نشد ، سوپر سرکوچه لامصب یه پاستیلایی اورده ... کرم داره ... همه اش میگه بیا منو بخر !

کرانچی فعلن تو تحریمه ... ب جاش پوپ می خورم و شکلات !

نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت 1:53 AM توسط نیلوفر | |

تو دنیا هیچ لذتی به اندازه ی دیدن فیلم ، اونم شبا قبل از خواب واسه ام وجود نداره !

اوج خرکیف بودنه ... و  فیلم last night '2011 یکی از اون فیلمای تاثیرگذار بوده واسه ام . جوری ک وسطای فیلم حسابی فکرمو مشغول کرد ... حقیقت کتمان ناپذیریه ... خیانت ، خیانت می یاره !

اینروزا یکی از فیوریت هام شده دیدن فیلم قبل از خواب ... یه جورایی اعتیاد می یاره . اما تا حالا هرچی فیلم خریدم یا محشر بوده یا اخرت . خلاصه انرژی مثبتی ازم ساطع میشه ک از هاله ی نوره بعضیا تابلو تره !

هفته ی دیگه باید یه لکچر ارائه بدم و این هم یکی از دیزلاک جاب های زندگیه منه ! اما اش کشک خاله است ...

دیشب چه بارونی بارید ... با صدای اسمون قلمبه ( همون رعد وبرق !) از خواب بیدار شدم .

قهوه تلخ ۲۰ هم بالاخره امد ...

چرا چیزای خوب تو زندگی یا غیر قانونیه یا غیراخلاقی یا چاق کننده ؟

شدیدن به خوردن یه چیزبرگر دوبل ! احتیاج دارم ... چرا امروز ۵شنبه نیس ؟ من باید برم هایدا !

تو زندگی ام به این نتیجه رسیدم ک فقط واسه یه نفر می تونم کفش پاشنه بلند ۱۲ سانتی بپوشم و عطر ورساچی بزنم ...

چرا راستی حالم اینقد خوبه ؟ هان ؟ ...

نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 2:40 PM توسط نیلوفر | |

یه ولکام بک صمیمانه ب خودم میگم ... و عذرخواهی می کنم از تموم دوستای خوبی ک شرمنده میکنن مارو همیشه !

من باب اطلاع رسانی باید بگم این وبلاگ دیگه یه نویسنده داره ... و اون هم خودم هستم .

وارد کائناتش نمی شم  ... بالاخره دیگه ...

سخت تر شدن روزای دانشگاه و درس و تکالیفش ! باعث شده کمتر از قبل بیام نت ... ب خاطر همین واقعن پوزش میطلبم ...

سعی میکنم تو سال جدید بیشتر از پیش واسه پیشرفت زندگی ام تلاش کنم و با انرژی مثبت بیشتری جلو برم ... این روزا هم خدا رو هزار مرتبه شکر خوبم و چشم حسودا کور زندگی واسه ام قشنگ تره .

ب دنبال یه تغییر اساسی واسه وبلاگ هستم و تا چند روز اینده اجراشون میکنم .

با ارزوی سلامتی و شادکامی در سال جدید واسه تموم دوستای خوبم .

.........................................................

پ . ن : مچکر میشم نظر خصوصی نذارین ... حتی شما دوست عزیز !

نوشته شده در دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 5:13 PM توسط نیلوفر | |

Design By : niloofar