تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

خیلی وقتا حرف واسه نوشتن هست ک من علاقه ایی ب نوشتنشون ندارم!

خیلی وقتا ترجیح میدم سکوت کنم چون حرف زدن نتیجه ایی نداره ... خسته میشی اما نمی تونن حرفتو بفهمن .

با همه ی این اوصاف دوست داشتم سوررآلیس بودم و هرچی ب ذهن کج و کوله و خسته ام می رسید روی هر جایی می نوشتم ... گاهی نگفتن بعضی حرفا دردی میشه بی درمون !

ب هرحال ...

این ترم هم تموم شد ... ی ترم ۲۰ واحدی ک خداروشکر پاس شد و خستگی یک ماه و نیم درس خوندن با دیدن نمره های بالای ۱۵ ب تنم نموند .

چند روزی هم رفتم خونه ی آبجی بزرگه ، خوش گذشت ... برف دیروز هم ب موقع بود اما ... فکر نمی کنم برای همه خوشایند بوده باشه ...

احتمالن مسافرتی هم درپیش باشه ...تا چند روز دیگه ...

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 11:46 PM توسط نیلوفر | |

کسی را بسیار دوست می داری ... اما ... بسیار دوست داشته نمی شوی ...!

برایت متفاوت است ... اما ... برایش تفاوتی نداری ...!

محبت تو را هرلحظه می بیند ... اما ... درجست و جوی محبتش دچار مرگ احساس می شوی ...!

فکر خیانت هم ب سرت نمی زند ... اما ... خیانت را با دوچشم خودت می بینی ...!

بعد ...

تو سرد می شوی ... سرد ... سرد و ... سرد !



نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 5:15 PM توسط نیلوفر | |

اینکه نیستی تقدیر هردوی ماست ... نبودنت تکرار میشود هرروز ... صبح ها ک بیدار میشوم و طعم تلخش را با شیرینی چای صبحانه قورت میدهم ... یادم می افتد تو فقط یک نفر نیستی ... تو بیش از همه ی آدم های اطرافم هستی ... خراب کم می آورم تورا گاهی ... گاهی ک نه ... همیشه در پس گاهی .

من بازیگر خوبی شدم ... انقدر ک اگر مرا ببینی نمیشناسی ...

یاد گرفتم خودم نباشم ... آدمی باشم پشت ژست قوی بودنش ... من ساده می شکنم ...

طعم ابنبات های رنگی ... گلدان پشت پنجره ... قاب عکس روی میز ... همه ی این ها طعم گسی ب اشک های من می دهند ...من قول داده بودم کمتر برایت گریه کنم ... شرمنده ام بخدا ... نشد ...

ساده گذشت همه ی این سال ها ...

نبودنت ... درد است ...

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 0:4 AM توسط نیلوفر |

روز تولدت ک می شه فکر میکنی قراره چه اتفاقی بیفته ... زمین یک دقیقه ب احترامت بایسته ؟!

کسوف بشه ... شق القمر بشه ... اصلن همه یادشون باشه ک امروز خبر مرگت بدنیا امدی ؟

ب دنبال هیچ چیزی نیستم ... این ک چه می شود ... برایم مهم نیس !

قبلن ها ک کمی با خدا دوست بودم کادوی تولدم می خواستم کمی بارون بباره ... و وقتی بی هوا می بارید می رفتم زیرباران و حسابی تشکر می کردم ک ب یادم هستی !!!

حداقل ۵ ، ۶ تا کادوی تولد از خدا گرفتم ... همه رو توی دفتر خاطراتم نوشتم ... حالا ک می خونمشون نمی دونم از خدا گلایه کنم یا از خودم .

همین ک داداش کوچیکت نمی یاد و هیچی نمی گه ... ابجیت مسافرته و خبری ازش نیست ...

 ولی بابات زودتر از همه کادوشو می ده ... هزارتا اس ام اس تبریک واسه ات می یاد ... نوتیفیکیشنات تو فیس بوک مترکونن ...

هیچ کدوم حسی بهم نمی دن ... اما گریه ات می گیره وقتی یادش می افتی خدا امسال کادویی بهت نداد ... مامانی ب خوابت نیومد ... دلت گرفت و خواستی حرف بزنی ... اونی ک باید یادش نبود ...

ولش کن دیوونه ... تولدت یه روزیه مث همه ی روزا ... فقط خودت هستی و خودت ...

همین!

...........................................................................

سورپرایز نوشت : همین الان خواهری جون زنگیدن و از طرف خودش و شوهر محترم تبریک گفتن ! ... ما کمی احساس پشیمونی می کنیم !

نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 8:50 PM توسط نیلوفر | |

همیشه ب خودم میگم اگه باهم اشنا نمی شدیم تو افرینش خدا یه نقصی پیش می امد!

دنبال کلمات می گردم ... حرف هایی ک ناب باشن ... مث هیچ کدوم از کلمات نباشن ... تو ذهن هیچکی نباشه ... از زبون هیچکی نشنیده باشی ...

کجان این کلمات ؟ چرا هیچی ب ذهنم نمی یاد ؟!

این کلماتو تو چشمام می تونی پیدا کنی ... تو سکوت گاه و بی گاه پشت خطوط تلفن ... وقتایی ک عجیب می شم ... وقتایی ک بیشتر عاشقت می شم ... مث لحظه هایی ک از همه چی تهی میشم ... پر میشم از دوست داشتنت ...

نمی دونم چرا اهنگ * میلاد * معین همه اش ب ذهنم می یاد ... زمزمه می کنم ...

وقتی دوستت دارم دنیا قشنگ تر از هر وقت دیگه است .

تولدت مبارک امیرم ...

 

نوشته شده در شنبه 7 خرداد1390ساعت 0:1 AM توسط نیلوفر | |

روزت مبارک  م آ د ر ...

برای تو ک لحظه هایم از خیال حضورت خالی نیست ... حالا ک سال هاست رویای شیرینت ب جای اغوش بی منتت با من است ...

بی تو بودن درد است ... همین دردی ک تظاهر ب نبودنش عادت من شد ... بی تو بودن عادت می شود؟

............................................

ب احترام ناصرحجازی بزرگ مردی ک دیگر با ما نیست کلاه از سر برمی داریم ...

نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 4:59 PM توسط نیلوفر | |

داداش کوچیکه ی ما ک خیلی خیلی کوچیکه و ب چشم نمی یاد اصن ، هروقت یاد من می افته منم یاد این جمله می افتم : سلام گرگ بی طمع نیست !!!

دارم با چشم بسته تایپ می کنم ! مثلن می خوام ب وبلاگم حس بدم !

این محموت اقا هروقت می یاد حرف بزنه مارو یاد عمه دولت می اندازه ، خدا وکیلی نمی ذارن تمیز فکر کنیم ک !!

امروز یعنی همون دیروز ، اصن در طول این ۲۴ ساعت گذشته کلن ۴ ساعت خوابیدم و الان ک دارم تایپ می کنم  ب مانند خرس قطبی و اینا خوابم می یاد .

سر کلاس گفت و شنود امروز نمی دونم چی شد یه دفه بحث ب انحرافات و استغفرا... و روم ب دیوار و اینا کشیده شد و رسیدیم ب ج.ف.ت گیری حیوونا !!! ( اخه این استاد ما همینجوریش مارو یاد فصل ج.ف.ت گیری می اندازه با کل اعمال شاقه !)

خلاصه ماهم از اونجا ک تو اطلاعات عمومی دست ویکی پدیا رو بستیم گفتیم استاد کلاغ خیلی حیوون باشرفیه چون ج.ف.ت گیریشو کسی ندیده !!! ( اصن ب من چه ، منم یه جا خونده بودم )

هیچی خلاصه کلاس ک تموم شد داشتم می رفتم بیرون ک این پسره بهزاده نمی دونم چی چی امده یه کاره ب من می گه : خانممممه ... من خودم تو یه مستند ج.ف.ت گیریه کلاغو دیدم !!!

اخه ننه ات خوب ، بابات خوب ! چه حرفیه اخه ؟

انگار ک تو دلش مونده بود ... یه دفه اون یکی پسره محمده نمی دونم چی چی وارد بحث مون شد و گفت : اگه از این فیلما و مستندات علمی و واقعی داری خب واسه ما هم بیار !

خلاصه اره دیگه !

منم ک دیدم بحث داره خیلی داغ و پرطرفدار می شه سریع محل گناه و لهو ولعبو ترک کردم ، دانشگاهه داریما !

............................................

اخ چقد خوابم می یاد ... می رم کمی بخوابم ...

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 0:44 AM توسط نیلوفر |

‎/درد ِ دل/ کـه می کنــی ...

ضعـف هـایـت،

دردهـایــت را
...
می گـذاری تـوی ِ سیـنی و تعـارف می کـنی

کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد

بــردارنـد ...

تیــز کننــد ...

تیــغ کننــد ...

و بــزننـد بـه /روحـت/ !
نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 6:32 PM توسط نیلوفر | |

ادم ها گاهی ادعای چیزهایی را دارند

ک استعدادش را ندارند ...

مث تو ک ادعای عشق ...

مث من ک ادعای باور تو ...

بیا دیگر این حرف ها را نزن ... این کلمات را نپیچان ... حرف تازه ای بزن ... حالم را بهم نزن ...

تو دوستت دارم را به " همه " می گویی ...

نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 1:41 AM توسط نیلوفر | |

شاید خسته ام ... شاید کلافه ... هرچی هست حس خوبی نیس ، خودم می دونم !

رفتم نمایشگاه کتاب ... امسال لطف کردن و کتابای زبان تخصصی رو تحریم کردن ... اشکم در امد وقتی نتونستم حتی یه کتاب مربوط ب رشته ی خودم پیدا کنم . رسمن مملکته داریما !

چندتایی رمان خریدم ... صدسال تنهایی ( گارسیا مارکز ) ، کجا میریم پاپا ؟( ژان لویی فورینه ) ، خلوت خلود ، جایی بالاتر از رنجیدن و ...

مترو شلوغ بود ... کنار یه پیرمرده نشستم ... تو چشام ک نگاه میکرد لبخند میزد ... سرصحبت رو از دخترش ک می گفت همسن و سال منه باز کرد ... یادم انداخت چقد بابای خودمو دوس دارم ... وقتی همیشه نگرانمه و بیشتر از هر ادم دیگه ای مواظبمه ... بهم گفت تو چشات یه حرفایی هست ...

رسیدم خونه رفتم پیش بابا ... باهام دست داد و بوسم کرد ... گفت خونه بدون تو خیلی سوت و کوره ...

اما الان دلم یکم گرفته ... هوای ابری عوارض داره تقصیر من نیس !

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 0:43 AM توسط نیلوفر | |

شبای جمعه ادم یه مدلی میشه ( اه اه بدم میاد اینقد منحرف !) ... منظورم یه چیزه دیگه است ، ادم ملنگ میشه درست اما مشنگ ک نمیشه !؟  میشه؟!

میخوام فیلم ببینم ... مث اون شب خونه ی حامد اینا ، تا ۹ صب باهم فیلم دیدیم !

شب باحالی بود ... اولین بار بود بالتینی تست می کردم ...

غروب داشتم میرفتم بیرون ، پژمان اس داد : چیکار میکنی ؟ گفتم دارم میرم فیلم بخرم ... گفت بیام دنبالت باهم بریم ( بااینکه از فیلم خریدنای من خوشش نمی یاد !)

نیم ساعت بعد : درخونه رو ک باز کردم بابامو تو پله ها دیدم ... سلام و احوالپرسی و کجا میری و پول بده و زود بیا و گوشیتو یادت نره ببری و ...

درو باز کردم و قیافه ی ۳بعدیه پژمان ... باهم خندیدیم و از ان تایم بودن بی سابقه ی همدیگه متعجب گشتیم بسی !!!

دوساعت تو پاساژ سپهر و گلستان گشتن و فیلم خریدن و چرخیدن و چرت و پرت خوردن و خندیدن ... برمیگردیم خونه ... تعارف میزنم بیا ... تا دم درمیاد و سلام و احوالپرسی با بابا و مامان ...

کلی ذوقیدن از سری جدید فیلمام ... یاد حرفش می افتم ک میگه : بابای هالیوودو دراوردی ... بذار اینا ۴تا فیلم بسازن بعد زرتی برو بخر !

این هفته ک شروع بشه حسابی باید اکتیو باشم ... یه بلک لیست از کارام باید بنویسم بزنم ب کمد لباسام ... الزایمرم حاد میشه این موقعه ها ...

یاد اون شب می افتم ک با داداش خلم نشستیم فیلم ترسناک دیدیم ... اه خدای من !

نصفه شبی ک جفتمون از خواب پریدیم و همدیگه رو بغل کردیم ب خودمو هرچی کارگردان و تهیه کننده ی هورور فیلمه فحش خوار و مادر دادم !!!

لعنتی در حد اسکار ترسناک بود ...

فردا قراره بریم محلات ... گیر داده این مامان ما !

برم دیگه فیلم ببینم ... قول داده بودم هله هوله نخورم ... ب جون خودم نشد ، سوپر سرکوچه لامصب یه پاستیلایی اورده ... کرم داره ... همه اش میگه بیا منو بخر !

کرانچی فعلن تو تحریمه ... ب جاش پوپ می خورم و شکلات !

نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت 1:53 AM توسط نیلوفر | |

تو دنیا هیچ لذتی به اندازه ی دیدن فیلم ، اونم شبا قبل از خواب واسه ام وجود نداره !

اوج خرکیف بودنه ... و  فیلم last night '2011 یکی از اون فیلمای تاثیرگذار بوده واسه ام . جوری ک وسطای فیلم حسابی فکرمو مشغول کرد ... حقیقت کتمان ناپذیریه ... خیانت ، خیانت می یاره !

اینروزا یکی از فیوریت هام شده دیدن فیلم قبل از خواب ... یه جورایی اعتیاد می یاره . اما تا حالا هرچی فیلم خریدم یا محشر بوده یا اخرت . خلاصه انرژی مثبتی ازم ساطع میشه ک از هاله ی نوره بعضیا تابلو تره !

هفته ی دیگه باید یه لکچر ارائه بدم و این هم یکی از دیزلاک جاب های زندگیه منه ! اما اش کشک خاله است ...

دیشب چه بارونی بارید ... با صدای اسمون قلمبه ( همون رعد وبرق !) از خواب بیدار شدم .

قهوه تلخ ۲۰ هم بالاخره امد ...

چرا چیزای خوب تو زندگی یا غیر قانونیه یا غیراخلاقی یا چاق کننده ؟

شدیدن به خوردن یه چیزبرگر دوبل ! احتیاج دارم ... چرا امروز ۵شنبه نیس ؟ من باید برم هایدا !

تو زندگی ام به این نتیجه رسیدم ک فقط واسه یه نفر می تونم کفش پاشنه بلند ۱۲ سانتی بپوشم و عطر ورساچی بزنم ...

چرا راستی حالم اینقد خوبه ؟ هان ؟ ...

نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 2:40 PM توسط نیلوفر | |

یه ولکام بک صمیمانه ب خودم میگم ... و عذرخواهی می کنم از تموم دوستای خوبی ک شرمنده میکنن مارو همیشه !

من باب اطلاع رسانی باید بگم این وبلاگ دیگه یه نویسنده داره ... و اون هم خودم هستم .

وارد کائناتش نمی شم  ... بالاخره دیگه ...

سخت تر شدن روزای دانشگاه و درس و تکالیفش ! باعث شده کمتر از قبل بیام نت ... ب خاطر همین واقعن پوزش میطلبم ...

سعی میکنم تو سال جدید بیشتر از پیش واسه پیشرفت زندگی ام تلاش کنم و با انرژی مثبت بیشتری جلو برم ... این روزا هم خدا رو هزار مرتبه شکر خوبم و چشم حسودا کور زندگی واسه ام قشنگ تره .

ب دنبال یه تغییر اساسی واسه وبلاگ هستم و تا چند روز اینده اجراشون میکنم .

با ارزوی سلامتی و شادکامی در سال جدید واسه تموم دوستای خوبم .

.........................................................

پ . ن : مچکر میشم نظر خصوصی نذارین ... حتی شما دوست عزیز !

نوشته شده در دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 5:13 PM توسط نیلوفر | |

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.

اولین بار جرقه های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین.

ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه‌ی شرمساری است و باید پوشانده شود.

ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات ویواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.


او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم.

ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت.

او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر میگوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد.
او حتی نمی فهمدچرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زنها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند.

او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می‌کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگارکشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست.

او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی‌خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشیدتا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند.


این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی‌اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.

بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت.

مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بیسوادن و هیچ نگوید و دم نزند.

مجبور شد دو برابر تلاش کند تانامش نصف اعتباری که باید را بیابد.

مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تامبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.
مجبور شد دوبرابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول دربیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود.

مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در
واقع “مرد” است..

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیرمذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه وزشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.


با این همه زخمی وخسته است.
خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار میدهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مردنمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.


خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند.
خسته است از جامعه‌ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه‌ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش باافتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه‌ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنندوحاضرنیستند بهای قد کشیدن‌شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. 


بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه‌ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند

شیرین عبادی
نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 2:27 AM توسط نیلوفر | |

داریم رادیو دنس گوش می دیم و هی تمرکزمون می پره ، اخه نمی ذاره قر ادم تو کمرش بمونه ! فعلا هد می زنیم !!!

بالاخره حذف و اضافه ی انتخاب واحدامون رو درست کردیم و مث ادم ۲۰ تا واحد برداشتیم (یکی از اون اخرای مجلس: کمردرد نگیری اینهمه برداشتی !!! من: بیشین بینیم بابا ... !!! )

بعده دو روز قطعیدن نت ! بالاخره اینا دلشون ب حال ما سوخید و وصلش کردن .

اخه من نمی دونم چه کاریه ما نگا کنیم ب این تونس و مصر بعد راه بیافتیم تظاهرات صلح امیز را بندازیم ک چی ؟ هان ؟ ک چی؟

اخه من نمی فهمم چرا این ملت این همه وفور نعمت و فراوونی و ارزونی و ازادی بیان و انرژی هسته ای حق مسلم ماست ( تکبیر !!) و گوجه و سیب زمینی ب میزان کافی رو نمی بینن ؟

مگه ما دیگه چی می خوایم ؟ هان ؟

اینجا همه چی هست ، هر کی گفته ما ازادی نداریم ب روح هر چی مزدوره خندیده !

راستی ما ک عضو بسیج یونی نیستیم میشه خدا جون یه کاری کنی این مقام بالای دنیوی رو یه جوری خیلی غیرمستقیم ک هیش کی نفهمه تو پرونده ی درخشان پرستاره ی ما هم بره !!! 

اخه ما یه کم تنبلیم ، بعده این همه سال نرفتیم ثبت نام کنیم ک به جرگه ی این جماعت مخلص شخص شخیص فلانی بپیوندیم ! خودمون قبول داریم چه کلاه گشادی سرمون رفته ، شما دیگه اینقد ب دل ما خون نکنین !

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 4:21 PM توسط نیلوفر | |

Design By : niloofar