!...از خیلی خوب ب خیلی بد
شاید خسته ام ... شاید کلافه ... هرچی هست حس خوبی نیس ، خودم می دونم !
رفتم نمایشگاه کتاب ... امسال لطف کردن و کتابای زبان تخصصی رو تحریم کردن ... اشکم در امد وقتی نتونستم حتی یه کتاب مربوط ب رشته ی خودم پیدا کنم . رسمن مملکته داریما !
چندتایی رمان خریدم ... صدسال تنهایی ( گارسیا مارکز ) ، کجا میریم پاپا ؟( ژان لویی فورینه ) ، خلوت خلود ، جایی بالاتر از رنجیدن و ...
مترو شلوغ بود ... کنار یه پیرمرده نشستم ... تو چشام ک نگاه میکرد لبخند میزد ... سرصحبت رو از دخترش ک می گفت همسن و سال منه باز کرد ... یادم انداخت چقد بابای خودمو دوس دارم ... وقتی همیشه نگرانمه و بیشتر از هر ادم دیگه ای مواظبمه ... بهم گفت تو چشات یه حرفایی هست ...
رسیدم خونه رفتم پیش بابا ... باهام دست داد و بوسم کرد ... گفت خونه بدون تو خیلی سوت و کوره ...
اما الان دلم یکم گرفته ... هوای ابری عوارض داره تقصیر من نیس !
نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت
0:43 AM توسط نیلوفر | |
| Design By : niloofar |
