تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد -

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

امروز روز خوبی بود چون ابجی خانمم  بعد ازیک ماه مسافرت برگشت.دلم واسه اش یه ذره شده بود.وقتی همدیگه رو دیدیم سر وصورت هم رو بوسه بارون کردیم

صبح هم فقط داشتم مشق خط میکردم .اخه استاد این هفته حسابی واسه ام کار درست کرد تا تونست سرمشق داد.

بعد از ظهر هم که هوا کلافه کننده وگرم بود .این موقع ها هیچی حال نمیده جز اینکه زیر کولر لم بدی یه فیلم توپ ببینی.من هم خب همین کار رو کردم.

عجب فیلمی هم بود.اسمش before sun set بود!!!

بابا همه اش تو تریپ لاو بود .

مامان هم گیر داده بود که دختر پاشو از پای این فیلم .برو خونه ی ابجی ات که مثلا تفریح کنی؟!!

من هم گفتم مامان میشه یه پیشنهاد بهتر بدی؟

مامان هم ناقلا میدونست می خوام چی بگم گفت نه از اون پیشنهادا واسه ات ندارم!!!

(اخه من میخواستم برم خونه ی نفیسه دوستمم ولی مامان یه علاقه  عجیبی به این دختر داره و میگه از قیافه ی نفیسه خوشش نمی یاد!!!!)

من هم گفتم مامان تو رو جون نیلو بذار برم زود میام.اما از انجا که مرغ مامان همیشه واسه من یه پا داره گفت نه

خلاصه از من اصرار و از مامان انکار.

تا اینکه فرشته ی نجاتم سر رسید:بابا ی خوبم که مثل همیشه به موقع وارد میدون شد

هیچی من هم نامردی نکردم و گفتم بابا (ببین اینجوری گفتمببین چه مارمولکم من دیگه!!!)

مامان نمی ذاره من تفریح داشته باشم. من یه دختر جوونم تفریح می خوام خب؟!!

بابا هم انگاری منتظر بود من یه چیزی بگم.روشو کرد به مامان و گفت خانم چرا نمی ذاری این دختر تفریح داشته باشه

خلاصه مامان هم که دید بد اوضاعی شده یه نگاه عاقل اندر سفیح  درست همین جوری

به من وبابا کرد وگفت ایندفعه بابات به دادت رسید اما دفعه ی دیگه از این خبرا نیست.

خلاصه با بابا راه افتادیم و رفتیم خونه ی نفیسه جونم؟؟؟!!!

تو راه کلی با بابا خندیدیم.(اخه بابا منو خیلی دوست داره نه واسه اینکه یه دونه نیلوفرشم!

واسه اینکه من اگه یه روز تو ان خونه ی درن دشت نباشم هیچ کی نیست خونه رو روسرش بذاره)

خلاصه بعد از یه ربع ساعت رسیدیم خونه ی نفیسه اینا.بابا موقع رفتن سفارش کرد که زود بیام خونه چون اگه دیر برسم علاوه بر خوردن یه شام سبک که انقدر سبکه که میخوای پرواز کنی

شب هم جفتون باید تو پارک سر خیابان چادر بزنیم و بخوابیم

هیچی سرتون رو درد نیارم رفتم خونه ی نفیسه اینا کلی خنده و شلوغ بازی و ...

بعد خواستیم مثلا بریم تو بالکنشون که یه هوایی بخوریم.که یه دفعه پسر همسایه شون(ارش)

امد رو بالکن.ارش کلی تو کف نفیسه است اما خیلی خجالتیه.خلاصه شروع کردیم پسر مردم رو اذیت کردنکه یکدفعه مامان ارش امد رو بالکن و فکر کرد ارش داره واسه ما مزاحمت درست میکنه

بعد ارش رو دعوا کرد.بیچاره ارش همین جوری مونده بود نیگا کن ببین بدبخت چه جوری شد

ما هم نامردی نکردیم و گفتیم مسیله نداره فقط دفعه ی اخر باشه!!!!!!

(خیلی دلم واسه ارش سوخت یه دونه پسر خل دیوونه پسره)

هیچی بعد از یه ساعت و نیم برگشتم خونه...

که دیدم نیلگون ابجی ام امده از خوشحالی داشتم پر در می اوردم که کله ام بخوره به سقف

کلی همدیگه رو بغل کردیم و ماچ و بوس و تریپ لاو ...

بعد شام خوردیم و رفتیم تو اتاق تا با هم همه ی اتفاقی که تویه این یک ماه که نیلگون نبود رو واسه هم بتعریفیم.

نامرد اینقدر بهش خوش گذشته که میخواد بعد از امتحان کنکور دوباره بره خونه ی خاله کرمانشاه

راستی گفتم کنکوراه یادم افتاد که کنکور داریم ولش کن اینقدر خوندم که دیگه حوصله اش رو  ندارم.

فعلا تا بعد. راستی این هم منم با خرسم اقای bear joon

نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 10:42 AM توسط نیلوفر | |

Design By : niloofar