تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد - شب قبل از کنکور ؟!!!

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

سلام به همه . 

همه تون رو می بوسم که دلداریم دادید .

حیفم امد نیام اپ .  الان خونه مون تا خرخره پر مهمونه . الانه که اقای مشایخی همسایه مون بیاد و بگه چرا اینقدر مهموناتون سروصدا می کنن.؟؟؟

بیچاره حق داره اینا انگار تا حالا مهمونی نرفتند . انگار عروسیه منه . بزن و بکوب راه انداختند .

مثلا امدند منو واسه کونکور  اماده کنن .  من هم که اصلا پایه ی اینجور کارا نیستم امدم تو اتاقم و دارم تو نت واسه خودم می چرخم .

مامان از صبح تا الان داره مث کوزت کار میکنه . نیلگون هم که ماشالاش بشه  همه اش جیک تو جیک دختر خاله است .یا داره با فرزانه حرف می زنه یا با فرهاد مسخره بازی در می یاره .  

خودم به مامان جونم کمک کردم . اما خیر سرم امدم در قابلمه ی غذا رو بردارم دستم سوخید  

الان دارم یه دستی تایپ می کنم .

بابا شب دیر امد . امده می گه : نیلوفر می خام فردا کونکورت رو خوب بدی .   من هم می گم :بابا مگه الکیه . اما بذار فکرامو بکنم ببینم چی کار میتونم واسه ات بکنم .

بابا هم یه نگاه می کنه که مثلا اره خودتی دختر پررو

غروب قبل از اینکه مهمونامون بیان  خواستم واسه پسر همسایه مون یه سری دی وی دی رایت کنم (چقدر پرویه  تا حالا ۶ تا دی وی دی براش رایت کردم  باز دست از سر کچل من برنمی داره.) پشت  pc خوابم برد به خدا . خودش واسه خودش رایت شده بود .

منو باش انگار نه انگار فردا باید ۵ ساعت رو ی یه صندلیه سفت و میخ دار !!!! ( نمی دونم میخ داره یا نه ولی حدس می زنم داره )بشینم . زدم تو رگ سیب زمینی . ولش بابا . هر چی شد به درک .

دیگه برم . مامان صداش در امده . می گه اینا واسه خاطر تو امدن . تو هم همه اش داری با این ور میری.

همه تون رو دوست دارم .

قلبون همه تون : نینوفر

نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 9:22 AM توسط نیلوفر | |

Design By : niloofar