!...از خیلی خوب ب خیلی بد
من بودم و نبودن حس تو .
اتاقکم همین دشت پر خیال من بود.
حجم خوشی داشت ٬ خالی از هر رایحه وجود و معنا بود . من بودم و او ...
دو یار که همیشه در هم جاری بودیم . کسی نبود جز ما .
اما ... اما در شبی کسی امد . دست در سکوت و تنهایی ما برد
یک نفر امد که که همین مهتاب در چشمانش جاری بود ٬ یک نفر که سکوت ما را ربود
یک نفر که دفتر های مرا لال کرد ...
من و مرداب ٬ همین اتاقکم دیگر از سکوت خالی بودیم...
بعد ما نشستیم ٬
سخن گفتیم از لحظه های ناب ٬ از کلماتی که سر گذشتشان همه در ذهن ما جاوید ماندند .
صحبت از قسمت کردن شادی تو و تنهایی دست نخورده ی من ...
دست تو از مهر پر و قلب من تشنه ی حضور تو .
چشمان تو همان میعاد گاه همیشگی لحظه های خلوت من ٬ تمام چیزی بود که من تک تک لحظه های بدوم در انتظارش نشستم ...
زمان گذشت
زمان ایستاد . ما پر شدیم از کلمه ٬ مهر در ما جاری گشت .
شدیم یک تن . تک تک نبضمان صدای فریاد تمنای هم بود ...
زمان گذشت
.............................................................................
اما نشد
نماند . عمر ماندنش به کوتاهی لبخند غمین من .
رفت در شبی بی صدا . رفت تا مرز ندیدن
و پر کشید پشت دیوار سکوت . من ماندم و اواری از تنهایی ٬ ندیدن ٬ نبودن و نماندن .
...........................................................................
مرداب دیگر با من غریبه است .
همین اتاقکم دیگر صدای هق هق مرا نمی خواهد
چقدر تنها مانده ام
چقدر ....
| Design By : niloofar |

