تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد - من تو و این سکوت!!!

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

روزگاری من بودم و مرداب که همین اتاقک پر از سکوت بود.

من بودم و نبودن حس تو .

اتاقکم همین دشت پر خیال من بود.

حجم خوشی داشت ٬ خالی از هر رایحه وجود و معنا بود . من بودم و او ...

دو یار که همیشه در هم جاری بودیم . کسی نبود جز ما .

اما ... اما در شبی کسی امد . دست در سکوت و تنهایی ما برد

یک نفر امد که که همین مهتاب در چشمانش جاری بود ٬ یک نفر که سکوت ما را ربود

یک نفر که دفتر های مرا لال کرد ...

من و مرداب ٬ همین اتاقکم دیگر از سکوت خالی بودیم...

بعد ما نشستیم ٬

سخن گفتیم از لحظه های ناب ٬ از کلماتی که سر گذشتشان  همه در ذهن ما جاوید ماندند .

صحبت از قسمت کردن شادی تو و تنهایی دست نخورده ی من ...

دست تو از مهر پر و قلب من تشنه ی حضور تو .

چشمان تو همان میعاد گاه همیشگی لحظه های خلوت من ٬ تمام چیزی بود که من تک تک لحظه های بدوم در انتظارش نشستم ...

زمان گذشت

زمان ایستاد . ما پر شدیم از کلمه ٬ مهر در ما جاری گشت .

شدیم یک تن . تک تک نبضمان صدای فریاد تمنای هم بود ...

زمان گذشت

.............................................................................

اما نشد

نماند . عمر ماندنش به کوتاهی لبخند غمین من .

رفت در شبی بی صدا . رفت تا مرز ندیدن

و پر کشید پشت دیوار سکوت . من ماندم و اواری از تنهایی ٬ ندیدن ٬ نبودن  و نماندن .

...........................................................................

مرداب دیگر با من غریبه است .

همین اتاقکم دیگر صدای هق هق مرا نمی خواهد

چقدر تنها مانده ام

 چقدر ....

 Image and video hosting by TinyPic

 

نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 3:10 AM توسط نیلوفر | |

Design By : niloofar