تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد - i,m so sick

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

الان که دارم اینا رو می نویسم از خودم و این همه قدرتی که دارم صرف نوشتن می کنم متعجبم.

اوه ببخشید یادم رفت سلام کنم!

دیشب من و ندا و یاس(دختر عمو های عزیزم)رفتیم دکتر!!البته اونا منو بردن.چون واقعا حالم بد بود

دکتر دو تا امپول دگزا و پنی سیلین تجویز کرد!!! من از امپول در حد لالیگا می ترسم .

وقتی هم دکتر امپول رو تزریق کرد از درد داشتم می مردم!!دیگه نتونستم پیاده برم خونه!

............................................................

از دیشب با امیر حرف نزدم و مطمینم این موضوع حال منو خراب کرد و گرنه من از اون بادمجونای بمی هستم که افت نداره!!!!!!!!!!!!!!!

امیر هم دیشب بعد از من یه پست گذاشته و گفته که منو بخشیده!!!خوشحالم خیلی !!!

امروز مراسم عقد ابجی بزرگم بود!!!فقط گریه کردم و همین و بس.

دیگه نمی تونم بنویسم چون بدن دردم داره شدید تر می شه!

امیر عزیزم از دور می بوسمت...

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 7:16 PM توسط نیلوفر | |

Design By : niloofar