تبليغاتX
!...از خیلی خوب ب خیلی بد - THE LAST GOOD BYE

!...از خیلی خوب ب خیلی بد

وسوسه ی قدم زدن توی یه خیابون بی انتها و خالی از ادم تموم مغزم رو پر کرده!

این روزا بی همسفر قدم می زنم!

دیشب بعد از چند ماه متوالی من و بابا با هم حرف زدیم.حساب روزایی که من از اون بی خبر و اون از من جدا بود رو ندارم!

دل من پر از گلایه بود و هست.اما اون می خواد جبران کنیم!!

بهش گفتم خیلی دیر زنگ زدی و خواستی !

چون من دیروز تموم امید و ارزوم رو واسه اینده از دست دادم.

بهش گفتم و گفتم.اونم گوش کرد و نفهمید!!

حالا من شکستم و صدای خورد شدنم گوش تمام کسایی که واسه هیچ از من دلخور شدن و رفتن رو پر می کنه!

...........................................................................................

امروز رفتم پیش رئیس دانشگاه و خواستم واسه ام توضیح بده که چه جوری انصراف بدم.

یه هفته مهلت داده حسابی فکر کنم چون اعتقاد داره من جز دانشجو های برتر دانشگاه هستم اما من دیگه به هیچ کس و هیچ چیز اعتقاد ندارم!

توی این دو روزی که گذشت چه غلطی مونده که نکردم!

عیب ما ادم ها اینه که فقط خودمون رو می بینیم .دریغ از یه نیم نگاه به کسی که زندگی رو باخته!

به کسی که در عین نبودن همیشه بوده و سوخته!

بابا ازم خواسته به خاطر مامان مثل قبل دوسش داشته باشم!به خاطر مامان ببخشمش...

اما من دیروز از همه ی دنیا دل بریدم!

................................................................................................

۹ اذر سالگرد مامان می رسه و کسی از کاری که می خوام بکنم خبر نداره !!

حالا که اون نیست بودن معنی نداره!

خونه ی ما تا وقتی اون بود معنی داشت!خونه ی ما دیگه خورشید نداره و همیشه سوت و کور و سرده!

...............................................................................................

حالا که تو نیستی بودن معنی نداره!

قلب من تا وقتی تو بودی معنی داشت!قلب من دیگه خورشید نداره و همیشه سوت و کور و سرده!

منو به خاطر همه ی کم بودنم ببخش که من طاقت غم تو رو نداشتم و ندارم.

بگو واسه اخرین بار بگو که منو می بخشی. گرچه هیچ وقت لایق بخشش تو نبودم و نیستم.......

 

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 7:4 PM توسط نیلوفر | |

Design By : niloofar